نمی‌خواهم بدانم. مگر زور است؟

بگذار راستش را بگویم. همان اول که از اینجا رفتم خواستم کمی دور باشم از این همه اتفاق و حادثه که لااقل در صفحه من اغلب ناخوشایند بود. مدام خبر مرگ و اعدام، مدام خبر قتل و تجاوز، مدام عذاب وجدان حصر میر و شیخ و راست راست گشتن منی که زمانی ادعای قیامت کردن داشتم. جدای همه اینها خسته بودم از آدمی که فکر می کردم من نیستم. بخش روتوش شده ای از من است که خوب بلد بودم چطور کادوپیچش کنم و یک پاپیون اسمی هم بزنم گوشه اش. خواستم بزنم به چاک و نمی دانستم چقدر دوام می آورم... بعد «او» آمد. اولش دست خالی و بعد با گل و شیرینی. گل هایش که حالا دیگر حسابی خشک شده اند و هر روز به تعدادشان اضافه می شود دراز کشیده اند روی کتاب هایی که خیلی وقت است نمی خوانمشان. به انگشت دوم دست چپم نگاه می کنم و یادم نمی آید که چطور شد که او آمد و مرا با خودش برد. نه که ببرد خانه ای که زمانی نه خیلی دور با هم خواهیم ساخت. مرا از خودم برد به جایی که فراموشش کرده بودم. به دنیای بی خیالی.  به دنیای «بسه لازم نیست غصه تمام دنیا را تو تنهایی بخوری» به دنیای  «نترس کسی از ازدواج کردن نمرده» ««چقدر وام بگیریم می توانیم یک خانه فسقلی در فلان جای شهر بخریم؟» به دنیای «خندیدن به جوک ها و ویدئوهای وایبر گردی به دامن روشنفکری ام نمی نشاند» بعد غرق شدم در این دنیای جدید. اولش وقتش را نداشتم و بعد هم کم کم یادم رفت  سایت های خبری را چک کنم. بعدترش هم دیگر حسش نبود که حتی یک بخش خبری بی بی سی را ببینم. یادم نیست از کی دیگر «دیدبان» و «بهنود» را هم عمدن قلم گرفتم. این شد که از همه جا بی خبر ماندم. یک جور بی خبری شاد و بی عذاب وجدان. خب چیزی نمی دانستم که بابتش زجر بکشم. عمدن از همه جور خبر فرار می کردم. اینها برای منی که عادت داشتم آنقدر با ناخن به جان یک خبر مردنی بیوفتم تا دست آخر برسم به چاه نفتش، یک جورهایی یک اتفاق عجیب محسوب میشد. بعد کم کم دیگر چیزی برای افاضات نداشتم. چنته ام خالی شد. ته صندوق ذخیره ارزی ام را هم جارو کشیدم. خزانه ام خالی ماند. تا همین اواخر که برگشتم باکم نبود از این وضع. راستش گمانم خوشحالتر هم بودم. فقط حالا که اینجام حس می کنم خیلی پرتم از دنیا.

 برگشته ام اینجا و بلد نیستم قبلن چطور اینجا راه می رفتم. حرفهایتان را نمی فهمم. شوخی ها را نمی گیرم. حس می کنم جا ماندم از دنیایتان. نمی دانم دلم می خواهد باز هم بدانم یا نه؟ آن روز به راننده اداره که موج رادیوی ماشینش روی رادیو فردا تنظیم است و وقتی خش خش اش زیاد می شود موج را می چرخاند سمت رادیوی وطنی و موج مجلس، می گفتم آقای فلانی دست بردار از این همه اخبار. می شنوی که چه بشود؟ مگر بیشتر از یک خانه چهل متری در اطراف کرج و یک پراید مدل 79 داری که هی نرخ ارز و نفت و طلا را دنبال می کنی؟ به ما چه که نشست ژنو به کجا می رسد و 5+1 شش نمی شود. نتیجه تمام اینها برای تو می شود یکی دو تومان ارزان و گران شدن پراید پکیده ات و خلاص. دست بردار از این حرفها و خبرها. بگذار هایده یک دهان بخواند جگرمان حال بیاید آقا!

  
نویسنده : من و من ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٩


شماره هایی برای هیچ

شماره های موبایلم را بالا و پایین می کنم. دنبال کسی می گردم که دقیقن حال پیچیده الانم را بفهمد. ملقمه ای از همه چیز و هیچ چیز. قبلش به "مریم ک" زنگ زده ام و او مطمئنم کرده هر چه در ذهنم می گذرد مزخرف محض است و باز ذهن بیش فعالم سرک در سوراخ هایی کشیده که به او هیچ ربطی ندارد. تلفن را که قطع می کنم هنوز می جوشم. می روم سراغ گزینه دوم. آنقدری مرا می شناسد که به این آشفتگی یک نظمکی بدهد و فتیله ی مغزم را بکشد پایین. سر بوق سوم گوشی را برمی دارد و از بین همهمه ی آن طرف خط می گوید سرش شلوغ است و در اولین فرصت تماس می گیرد. بی خداحافظی قطع می کنم. بعد شروع می کنم از "الف" دانه دانه اسم ها را به خواندن تا بلکه پیدا کنم آن کسی که حال لعنتی ام را بفهمد. بعضی اسم ها را نمی شناسم. یادم نیست کی و چرا به لیست شماره هایم راه پیدا کرده اند. بعضی ها مربوط می شوند به سالهای خیلی دور. آنقدر دور که دیگر با چشم غیر مسلح دیده نمی شوند. ریز شده اند در افق... این یکی را یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، بی مقدمه از زندگی ام حذف کردم. آن یکی یک روز صبح که از خواب بیدار شد، بی مقدمه از زندگی اش حذفم کرد. لابلای این همه شماره...آه... این یکی...این یکی عزیز... راستی راستی مرده. می ترسم دستم بلغزد روی شماره اش و یک صدای ناآشنا از آن ور خط بگوید "الو" می ترسم دلم برای صدای آشنای عزیزش تنگ تر بشود. تعداد مرده های توی لیستم به چهار می رسد...می ترسم... شماره ها را تندتر رد می کنم...پیدایش می کنم. این یکی دوای دردم است. یعنی می توانست باشد اگر خود لعنتی اش را برنداشته بود و ببرد هزاااااران کیلومتر آن ور تر. که چه بشود مثلن؟ دکتر شدنش چه فایده دارد وقتی نشود هر وقت که عشقم بکشد یک تلفن کوفتی بزنم بهش؟
بعضی اسم ها را نگه داشته ام توی تلفنم که حواسم باشد جوابشان را ندهم. بعضی ها هم فقط محض یادگاری جا خشک کرده اند اینجا. عده ای هم انگار هستند که فقط تعداد شماره هایم از پانصد بالا بزند.
وسط نوشتن همین چند خط پیزوری ام که گزینه دوم زنگ می زند. می پرسد جریان چیست؟ هر چه حرفم را قرقره می کنم نمی توانم تفش کنم بیرون. می گویم حسی آنی بود که شکر خدا به خیر یا شر گذشت...قطع می کنم...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱


هر کس موز خودش

موز باید کمی پیر باشد، نه خیلی زیاد. در حدی که پوستش شروع به قهوه‌ای شدن کرده باشد کافیست. در این مرحله دیگر شیرین مغز شده و نرم و البته کمی پوک. توی دهان خوب آب می‌شود. موزهای جوان اما سفت‌اند و گس. خیلی‌ها را می شناسم که موز جوان پسندند. همکارم یکی از همین‌هاست. برای همین هیچ‌وقت به موز هم چپ نگاه نمی‌کنیم، حتی وقتی فقط یک موز داشته باشیم یا سلیقه من تامین می‌شود یا او. می‌دانیم نمی‌خواهیم در آن شریک هم باشیم. حالا همه چیز محیاست تا از این مقدمه یک نتیجه گیری اسمی بکنم اما همان اول که شروع کردم به نوشتن می‌دانستم مقصد خاصی در کار نیست همان وسط راه حرفم تمام می‌شود. و حالا دقیقن همان وسط راهم...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱


در عزای ماهی

از وقتی فیس‌بوک نیستم، وبلاگ می‌خوانم. الان داشتم یک وبلاگ جدید می‌خواندم که تازه امروز کشفش کردم. خوب بود. کوتاه و مختصر، از همان‌ها که من نیستم. من تا می‌آیم دو خط بنویسم می بینم شده دو صفحه. دست من نیست. گمانم چند متر از روده بلاگر مذکور توی شکم من است. حالا ببین‌ها! این حاشیه‌ی حرف‌ها یک روز پدر مرا در می‌آورد. داشتم وبلاگش را می‌خواندم. هی خوشم می‌آمد بیشتر می‌خواندم. آرشیوش را شخم می‌زدم تا رسیدم به یک مطلبی درباره ماهی‌اش. خیلی با حس و حال درباره کج شدن ماهی نوشته بود که داشت می‌مرد. چند خط خواندم دیدم راست کار من نیست. من نمی‌فهمم چطور می‌شود برای یک موجود خونسرد این‌طور غصه خورد؟ وقتی او نمی‌فهمد پس محبت کردن بهش معنی چندانی نباید داشته باشد. در ازای مهربانیمان حتی نمی‌تواند دم تکان بدهد. شانه بالا انداختم و گوی موس را چرخاندم تا برم سراغ مطلب بعدی که در خط آخر چشمم خورد به «ولو شدم کف زمین و تا جایی که می شد برایش گریه کنم، گریه کردم» گیر کردم. نشد که برم. دست گذاشته بود روی نقطه ضعفم. رفتم دوباره بالای صفحه. باید می‌فهمیدم چرا یک نفر برای ماهی بنفشش آنطور زاری می‌کند...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱


چوب‌ها برای چه پایین می‌آیند؟ یا یک اتفاق معمولی

با چوب کوبید توی سر پسر. داشتند از چهارراه رد می‌شدند. غروب همین چند روز پیش بود که هوا یکهو سرد شد. سرم را در یقه کاپشن فرو کرده بودم و می رفتم سمت خانه که ‌دیدم زن با آن دامن بلند مشکی که پایینش از آب باران خیس بود، دارد پسر را محکم با چوب می‌زند. با چوبی بلند و باریک قصد متلاشی کردن مغز پسر را داشت. صدای «ترق» برخورد چوب با سر پسرک ۷-۸ ساله را از دور می‌شنیدم. پسرک، کودک دیگری را بغل کرده بود و از یک قدمی زن دور نمی‌شد. انگار با طناب بسته باشندش. هی کتک می‌خورد، گریه می‌کرد و بعد از پاک کردن دماغش با آستین، بچه را توی بغلش جابجا می‌کرد و دنبال زن می‌رفت. زن کولی انگار در زندگی قبلی اش طبالی چیزی بوده باشد، روی جمجمه پسر ضرب گرفته بود. با هر «ترق» که می‌شنیدم چشمانم ناخودآگاه سفت بسته می‌شد. ترق ترق ادامه داشت تا باغچه بزرگ گوشه خیابان و پنهان شدنشان بین درخت‌ها. داشتم دور می‌شدم که دیدم دارم برمی‌گردم. صدای سر پسر که به زودی تبله می‌کرد نگذاشت که بروم. «نزنش...هی خانوم د می‌گم نزنش» زن برگشت سمتم. نگاهم کرد. چشم دراندم که مثلن بترسد. گمانم به اندازه کافی ترسناک نبودم که شروع کرد به داد زدن. از لای لب‌هایش نفرت و تف بود که می‌ریخت بیرون. حدس زدم این نوای ضعیف، فحش‌است که لای صدای ماشین‌ها گم می شود. ایستادم. نرفتم. پسر هنوز در یک قدمی زن زار می‌زد و بچه را که انگار به خاطر وزنش از بغلش سر می‌خورد پایین، انداخت بالا. زن پشت کرد به من اما از صرافت خرد کردن جمجمه پسر افتاده بود انگار. چند لحظه بعد در راه خانه بودم.

سنسورهای درد اجتماعی ام ضعیف شده. قبلن یک همچین اتفاقی خوراک گریه یک شبم بود. اما توی راه برگشت هی «سعی کردم» صحنه از جلوی چشمم دور نشود، صحنه کتک خوردن پسری که می‌ترسد حتی از آماج درد فرار کند. ضجه می‌زند اما جرات دور شدن ندارد. مریم می‌گوید اینها اهلی شده‌اند. اهلی نباشند که صبج تا شب کار نمی‌کنند که آخرش پولش را بدهند به یک نره خر! بعد هم چشمم خورد به تکیه‌هایی که دانه دانه داشت علم می‌شد. سعی کردم در لحظه مانیفستی از خودم متصاعد کنم که به جای این مراسم و گریه‌هایی که معلوم نیست کی ازشان سود می‌برد، بروید به داد کودکان خیابانی برسید. حس کردم این هم دیگر زیادی نخ‌نما شده. حالا اگر امام حسین و تکیه‌اش نبود کسی کودک اجاره‌ای‌ش را به باد کتک نمی‌گرفت وسط خیابان؟ یعنی اگر به جای عزاداری محرم، کارناوال رقص داشتیم یکی می‌امد مچ زن را می‌گرفت که بس است دیگر، مُرد بچه؟ این پارچه مشکی‌ها اگرسرخابی بود سر چهارراه دادمان پیرمرد لرزان، دستمال کاغذی نمی‌فروخت؟ جواب همه سوال هایم یک نمی‌دانم بزرگ بود. کلن در وضعیت نمی‌دانم مطلق گیر کرده‌ام. قبلن یک‌جوری وانمود می‌کردم انگار همه چیز را می‌دانم. انگار کسر شانم باشد یک جایی حرفی بزنند و من نکته درخشانی نداشته باشم که بریزم روی دایره. ندانستن‌هایم را هم یک‌جور خوبی لاپوشانی می‌کردم. بعد یک بار دیگر گندش را درآوردم. با روانشناسم حرف می‌زدیم و او داشت می‌گفت: «خانم فلانی شما آدم بسیار رشنالی هستید. آدم‌های رشنال در گذشته شان فلان» بعد هم تا آخر جلسه درباره رشنال بودن و خواصش توضیح داد. حالا حتی من نمی‌دانستم رشنال یعنی چی؟ ژست «استاد همه چیز دان‌»م هم مانعم می شد تا بپرسم خب این رشنال که می‌گید رو با نون می‌خورن؟ آمدم خانه از مریم پرسیدم و فهمیدم از نظر دکتر من آدم منطقی‌ای هستم ظاهرن. جلسه بعد رفتم و دستم را برایش رو کردم. ۸ جلسه، ۸ تا پنجاه تومان طول کشید تا بفهمد با کی طرف است. یک‌جاهایی می‌خندید که چقدر شما در زندگی بازی دارید. خسته نمی‌شوید؟ همین بازی‌ها دهنتان را سرویس کرده. بعد بهم تکلیف داد تا یک‌جورهایی خودم را بشکنم. مشتم را باز کنم برای دیگران. سعی کنم رو بازی کنم.

حالا توی این نوشته قرار بود چوب زن را ربط بدهم به شمشیر ابن زیاد و بگویم کتک خوردن این بچه در هزاره سوم گریه‌دار تر است به مولا. بعد یک دلایلی هم بیاورم برای اینکه چرا خیلی سال است دیگر اعتقادی به مراسم‌های این چنینی ندارم. ولی دکتر گفته بود رو بازی کنم. دکتر هم نگفته بود حالش نبود. اگر حالش بود می‌خواستم بعد موضوع را یک جوری بچرخانم و برسم به اینکه چرا خیلی جدی تصمیم گرفتم ازدواج کنم. حالش نیست اما...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٠


خال

ماجرا برمی‌گردد به خیلی سال پیش؛ حالا نه آنقدرها خیلی، چیزی حدود ۱۰ سال قبل خواهرم خواستگاری داشت که دوست من معرفش بود. اگر او را با خواستگار دیگری اشتباه نگرفته باشم از نوادگان آیت الله کاشانی بود و اصل و نصب دار. خواهرم هم مصر بود که ۲۳-۲۴ سالگی وقت شوهرش است و  بسم الله! در خانه را چهار تاق باز بگذارید تا اگر یک وقت کسی زنش گرفت خدای نکرده رو در بایستی نکند و سرش را بیاندازد پایین، صاف بیاید روی مبل خانه ما بنشیند و یک چای و شیرینی با هم بخوریم تا بعد ببینیم دنیا دست کیست؟

 مادر «آ سد محمد» هم همینجوری راه خانه ما را پیدا کرده بود. زن که اصرار داشت پسرش را آ سد محمد صدا کند دست پسر ۳۳ ساله‌اش را گرفت و نشاند روبروی خواهر دانشگاه تهرانی ما که رتبه یک کنکور ارشد بود و آس پدرم. فاطمه آن روزها یک ایده آیست کامل بود؛ یک فرشته مطلق. الان هم همانطوری است اما حالا دیگر با خیال راحت می توان صفت مطلق را از پشت فرشته برداشت. تبدیل شده به یک فرشته دو پای بدون بال که به نظرم هنوز هم موفقیت قابل توجهی محسوب می‌شود در این دنیایی که خیلی بهشت نیست.

آسد محمد را می‌گفتم که بی دسته گل و فقط با یک خال درشت قهوه ای روی بینی‌اش آمد و روبروی خواهرم نشست که سنگ‌هایشان را با هم وا بکنند ببینند چفت هم می‌شوند یا نه؟ ما ۳ تا هم چراغ اتاق را خاموش کردیم و از لای در زل زدیم ببینیم این یکی بالاخره شوهر خواهرمان می شود یا نه؟ آسد محمد با پلیور و کاپشن چرم قهوه ای نشسته بود روبروی چشمهای قهوه‌ای فاطمه و زل زده بود به تلویزیون. تلویزیون را بابا روشن کرده بود که مثلن عروس و داماد راحت حرف بزنند و فکر نکنند همه خانه گوش شده تا سر از کار آنها دربیاورد. حالا شما نمی‌توانید تصور کنید چه آدمهایی روی همین مبل میخ صدای ملکوتی و لبخند ملیح فاطمه شده بودند. آنوقت این سید اولاد پیغمبر زل زده بود به تلویزیون کوفتی. فاطمه چند بار میان سریال آمد که: «اگه صدای تلویزیون اذیتتون میکنه خاموشش کنم؟» که داماد با دست اشاره کرده بود که: «هیس هیس ببینیم چی میگه؟» ما توی اتاق صورتمان را از حرص می‌خراشیدیم که این دیو چی می‌خواهد توی خانه ما؟ عین روز روشن بود مادرش خرکشش کرده که به زور زن قالبش کند. معصومه می‌گفت از ریش نتراشیده و یقه چرکش معلوم است از چال مکانیکی آمده بیرون و آتش کرده سمت خانه ما. مریم می‌گفت تابلو افسرده است. دیگر کشش ندهم که مادر آسد محمد فاطمه را بوسید و دست پسرش را گرفت و رفتند تاااااا ۶ ماه بعدش که زنگ زدند ببینند نظر خواهر ما چی بوده؟ و ما گفتیم کجای کارید که یکی زرنگ‌تر از شما سیب را روی هوا قاپید و الان دارد گاز می‌زند. بعد مادرش پرسیده بود که دختر دیگری سراغ داریم یا نه؟ گفته بود برای آ سد محمد لباس هم که می‌خواهیم بخریم مقاومت می‌کند بعد که به زور دو روزی تنش کردیم خوشش می‌آید.

یک روز قبل از مراسم عقد فاطمه مامان داشت اتاق پذیرایی را جارو برقی می‌کشید که یکهو انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد جارو را خاموش کرد و آمد سمت من که روی مبل ولو شده بودم و با حالتی متفکر گفت: «آخه این آ سد محمد چرا تا این سن خال روی دماغش رو عمل نکرده بود؟»

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦


چتونه؟

دیروز عصر، حوالی ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه، بین آن همه ترافیک و سرب، زنی جوان داشت با مرد میانسالی درباره لایق و قابل بودن آقای قالیباف، نمک نشناسی مردم، تو زرد از آب درآمدن روحانی، سرهای به سنگ خورده یک ملت و پشیمانی‌هایی که به زودی سودی نخواهد داشت و الخ حرف می‌زد. بعد نقطه‌ی پایان نطق بلند بالایش را که گذاشت، برگشت یک جوری نگاهم کرد که «خب؟ قبول داری؟» من هم یک جوری نگاهش کردم که «بیخیال بابا! من فقط اینجا منتظر اتوبوس لعنتی‌ام که زودتر بیاید و من را بعد از اینکه نیم ساعت لای فشار جمعیت تمرین حفظ تعادل کردم، برساند به بالش نرم تختم و خلاص! دست از سر دردناک من یکی بردار.»
خب البته راستش سرم آنقدرها هم درد نمی‌کرد. ولی اگر حالم خوب خوب هم بود احتمالن همین‌جوری نگاهش می‌کردم که بعد رو به آقای میانسال یکجوری گوشه‌ لب‌هایش را بیاورد پایین که یعنی «وا! مردم چشونه؟»

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠


و من در پیچاپیچ همت گم شدم

امروز روز من نبود. ۳ ساعت مرخصی گرفتم که بیام خانه و مطلب هفته‌نامه را آماده کنم و ساعت ۶ ببرم دفتر مجله. آمدم خانه بعد عین ۳ ساعت را زل زدم و این علامت اینترنت پایین صفحه که زیر مثلثی زرد استتار شده بود. تا وقتی از خانه زدم بیرون اینترنت وصل نشد. مطلبم نصفه ماند. گفتم حالا یک وقت بدقول نشوم پیش آنها. می‌روم آنجا یک کاریش می‌کنم. ماشین مامان را برداشتم و زدم بیرون. از دم در خانه گیر کردم در ترافیک. چراغ سر چهارراه خاموش بود و ماشین‌ها در هم گره خورده بودند. بوق و دود و اعصاب بود که می‌رفت هوا. یک راه در رو پیدا کردم و به یک مکافاتی خودم و ماشین را رهانیدم. هنوز کاملن رها نشده بودم که خوردم به ترافیک سر میدان. بعد هم ترافیک همت شرق. به ساعت نگاه کردم. عرق سرد نشست روی تنم. بعد گر گرفتم. بعدش هم دوباره عرق کردم. زنگ زدم گفتند منتظر می‌مانند تا برسم.

چند روز پیش رادیو داشت می‌گفت دانشمندان دارند روی پرواز زنبور تحقیق می‌کنند تا بتوانند از آن طریق ماشین پرنده بسازند. راننده تاکسی خندیده بود. مسافر دنبال خنده‌اش را گرفت که: «از حالا به بعد باید مواظب بالای سرمان هم باشیم.» آن روز خبر برایم معنی خاصی نداشت اما امروز و در آن مصیبت ترافیک به این فکر می‌کردم که  دانشمندان هر غلطی که می‌خواهند بکنند الان وقتش است. به این چیزها فکر کردم و سلانه سلانه و با قدم‌های مورچه‌ای از بین ماشین‌ها خودم را رساندم به خروجی مدرس جنوب که بعد از آنجا بروم هفت‌تیر، بعدتر هم ایرانشهر. تا دیدم خروجی مدرس خلوت است بال درآوردم و به‌سان تازه عروسی به آغوش داماد پریدم. داماد لعنتی اما تو زرد از آب درآمد. به جای مدرس جنوب پیچیده بودم در جردن خراب‌شده. از ماشین بغلی پرسیدم مدرس جنوب؟ گفت برو حقانی. رفتم اما در آن حقانی کوفتی فقط یک دانه مدرس شمال صاحاب مرده بود. زنگ زدم گفتم نه تنها نمی‌رسم بیایم بلکه آنقدر گم شدم که معلوم نیست بتوانم خودم را پیدا کنم. بعد هم توی ترافیک گور مرگ شده ۷ شب، حقانی را به سمت همت غرب کوفتی راندم. ساعت ۸ که رسیدم سر چهارراه خانه چراغ راهنمایی ذلیل مرده هنوز خاموش بود، سه چراغ اعصاب من هم.

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱


بچه هم بچه‌های قدیم

- چن چالِتِه خاله؟ :- )))

- هوم؟ :- |

- چن چالته کوچولو؟ :- ))

- هان؟ :- |

- من ۲۹ چالَمه. تو چن چالته؟ :- )

- چی می‌گی؟ :- |

- چند سالته؟ :- |

- ۳ سال! :- |

 

بچه‌های این دوره زمونه چشونه واقعن؟ :- \

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳


لای شمشادها

مثل همیشه دیرم شده بود. رمپ بزرگراه نیایش را از کنار پل، پیاده پایین آمدم تا خودم را برسانم به تاکسی‌های تندروی بزرگراه بلکه زودتر سر کار برسم. همین‌طور که راه می‌رفتم خشکم زد. صدای آآآه و اووووه غلیظی از سه قدمی‌ شنیده می‌شد. قبل از اینکه سر بچرخانم می‌دانستم داستان چیست. گردنم را با ترس ۴۵ درجه‌ چرخاندم و از گوشه چشم اوضاع را رصد کردم. مرد لای شمشادها ایستاده بود. میلرزید و نگاهم می‌کرد. من هم می‌خواستم نگاهش کنم ببینم چه شکلی است؟ اما چشمانم جایی حوالی یقه‌ی تیشرت مشکی‌اش گیر کرده بود. می‌ترسیدم چشمم را بگردانم و نگاهم سر بخورد کمی پایین‌تر و آن چه را نباید ببینم. 
سر صبح کنار نیاش پرنده پر نمی‌زد. فقط من بودم و مرد و ناله‌هایش. قلبم مثل گنجشک توی مشت سلاخ می‌تپید. به خودم نهیب زدم که چه خبرت است حالا؟ این بابا غیر از خودش با کسی کاری ندارد. فوقش کور می‌شود به حق پنج تن! ببین از ترسش رفته پشت شمشادها قایم شده. حالا تقصیر این بیچاره چیه که قد شمشادها انقدر کوتاه است؟ شاید روی زمین خرده شیشه‌ای میخی سیخی چیزی بوده که نتوانسته کارش را نشسته انجام دهد. بعد هم با این اوضاع نالیدنش بعید است بتواند دنبالت بیاید. پس وانمود کن چیزی ندیدی و با همین ریتم طبیعی مثل یک خانم باشخصیت و شجاع راهت را بکش برو...هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که مثل قرقی دویدم و منطقم را پشت سرم جا گذاشتم. لب بزرگراه که رسیدم مرد کت و شلوار پوشی که تازه از تاکسی پیاده شده بود با تعجب نگاهم کرد که سر صبحی چه با سرعت از کنارش می‌گذرم. من هم با ترحم نگاهش کردم که چه آرام دارد به ناله‌های لای شمشادها نزدیک می‌شود. بعد هم خودم را انداختم توی تاکسی و روی صندلی کنار راننده ولو شدم و بلند نفس‌نفس زدم. تمام دیشب را بین توالت و تخت سعی صفا و مروه می‌کردم. نمی‌دانم چه خورده بودم که به آن روز افتادم. اگر تمام دستگاه گوارشم را می‌گشتی یک دانه برنج پیدا نمی‌کردی. اصلن می‌شد وسط معده‌ام لحاف و دشک انداخت خوابید بس که خلوت و تمیز بود. از دیروز غروب نتوانسته بودم چیزی بخورم و حالا ده متر را با وحشت محض دویده بودم. طبیعی بود که موقع دادن کرایه، هزاری توی مشتم مثل برگ پاییزی بلرزد. راننده موقع گرفتن پول یک جوری با ترحم نگاهم کرد انگار لقوه‌ای چیزی دارم. من هم یک‌جوری عمیق نگاهش کردم تا بفهمد از دیشب تا همین یک ربع پیش بر من چه گذشته. او هم یک جوری باقی پولم را نداد که فهمیدم فهمیده که دنیا دست کیست؟ پیاده که شدم تا سوار اتوبوس بعدی بشوم هنوز کمی زنده بودم.

 

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٤


مدادرنگی‌ها خوابتون میاد؟

تمام دیشب خواب جعبه‌های مدادرنگی می دیدم، جعبه‌های کوچولو با مدادرنگی‌های کوچولو. قبل از خواب داشتم با دوستم حرف می‌زدم. از رها می‌گفتم که دلم بدجوری برایش تنگ شده. فیلم‌هایش را یکی یکی نگاه می‌کردم. از آن زمان که پوشکش می‌کردند و اگر موقع عوض کردن نگاهش می‌کردی به گریه می‌افتاد تا ۶ ماه بعدش که  لخت می‌دوید توی پذیرایی و فاطمه شورت به دست به دنبالش. قربان آن کون‌ کوچولویش! توی یکی از فیلم‌ها داشت با مدادرنگی‌هایش جوری حرف می‌زد انگار عروسکی چیزی هستند.

از هر دری حرف می‌زدیم. دیدیم اوضاع جفتمان بهتر از پارسال است انگار. دیدیم تازگی‌ها زندگی یک‌جور مشکوکی مهربان شده. من و مامان بعد از مدت‌ها در صلح گرم به سر می‌بریم و چقدر پرچم سفیدمان بالا و آغوشمان تا ته  باز است برای هم. چقدر دنیا جای بهتری شده و اصلن بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنویم. لابلای حرف‌ها من همزمان فیس‌بوکم را بالا و پایین می‌کردم. شهر فرنگ است این فیس‌بوک. از کارتون‌های مانا نیستانی تا موزیک‌های شهرام شب‌پره و جگرهای فیس‌بوک و الخ. معمولن عکس‌ها را با دقت بیشتری نگاه می‌کردم. بعد از چند تا عکس عروسی و مهمانی و ژست‌های تکراری دست جمعی، چشمانم روی ده-بیست کودک قنداق‌پیچ قفل شد. زیر عکس نوشته شده بود: «سوریه» نصف شبی مغزم قدرت آنالیزش را از دست داده بود انگار. نمی‌فهمیدم این بچه‌های ۷-۸ ساله را چرا قنداق کرده‌اند؟ روی عکس بعدی کلیک کردم. بچه‌ها با لباس‌های رنگی روی زمین خوابیده بودند. ازش پرسیدم: «چه خبر از سوریه؟» خیلی وقت است اخبار گوش نمی‌دهم. هر چه می‌دانم صدقه سر فیس‌بوک و فیس‌بوکیان است. در یک هفته گذشته مامانم با چشمان اشک‌آلود می‌نشست جلوی تلویزیون و غصه مصر را می‌خورد که مردمانش مثل برگ‌ درختان بهاری، بی‌موقع خزانشان گرفته، بهش می‌گفتم: «مادر من! شبکه‌های خبری رسالتشان نشر اخباره؛ درست! ولی یعنی در این لحظه توی دنیا فقط پر از بدبختیه؟ هیچکس خوشبخت نیست؟ هیچ‌جا اتفاق خوبی نمی‌افته؟ انگار از خوشحالی دنیا نون در نمیاد برای رسانه‌ها!» خب با این اوضاع طبیعی بود چیزی درباره بمباران شیمیایی سوریه نشنیده باشم. فقط نمی‌فهمیدم چرا فقط بچه‌ها؟ در پاسخ تلخ‌ترین جواب دنیا را شنیدم؛ «بچه‌ها چون ضعیف‌ترن درجا می‌میرن. بزرگ‌ترها بعدن سر فرصت ذره ذره جون می‌دن!» لال شدم. زل زده بودم به شماره‌های چسبیده روی پیشانی‌ کودکان شکلات‌پیچ، به لباس‌های رنگی رنگی‌ مهد کودکی‌شان.  نفسم تنگی می‌کرد. رها می‌آمد جلوی چشمم. عکس‌ها تار شدند. اخلاق کوفتی خودم را می‌دانستم. باید زودتر خودم را نجات می‌دادم تا قبل از اینکه سوریه تسخیرم کند. قبل از اینکه در لپ‌تاپ را ببندم برای آخرین بار نگاه کردم به اتاقی پر از بچه‌های رنگی‌پوش که مثل مدادرنگی‌های کوچولو روی زمین کنار هم مرده بودند...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱


رهای کوچک ما

شب‌ها نمی‌خوابد. تا سه شب با مدادرنگی‌ها و اسباب‌بازی‌هایش بازی می‌کند در حالیکه بابا و مامانش خوابند. یک بارش را خودم شاهد بودم که تا نیمه شب بیدار بود. خمیازه نرمی کشید و با حالتی مامان‌گونه گفت: «مدادرنگیا! خوابتون میاد؟...باشه.» بعد مداد و دفترش را برداشت و رفت توی اتاق.

چند روزی است که خواهرم تصمیم گرفته نگذارد رها ظهرها بخوابد بلکه از شدت خستگی سر شب خوابش ببرد. بچه تا عصر بی‌خوابی را تحمل کرد و بعد هی پلک‌هایش بسته می‌شد. فاطمه هم به نرمی دخترک سه ساله را تکان می‌داد: «مامان هنوز شب نشده که بخوابی! پاشو دخترم!» دست آخر رها خودش را از فاطمه دور کرد. رفت روی مبل ته پذیرایی دراز کشید و همین‌طور که پلک‌های سنگینش را می‌بست زیر لب گفت: «مامان! اگه حرف نزدم نخوابیدم‌ها. دارم فکر می‌کنم.»

 «به چی فکر می‌کنی؟»

و قبل از اینکه خوابش ببرد با صدایی ضعیف گفت: «به خودم»

  
نویسنده : من و من ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩


شعری برای تمام فصول

من اگر این شعر را سروده بودم خودکارم را می‌بوسیدم و می‌گذاشتم کنار. دیگر حتی شماره تلفن هم باهاش یادداشت نمی‌کردم. بعد هم یک عمر توی همه‌ی محافل ادبی و جلسه‌ی شعرخوانی، شیره اعتبار همین ۱۸ خط را می‌ریختم توی چای‌ام و با تفرعن کامل جرعه جرعه سر می‌کشیدم. گوارای وجودم!

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
تو را به خاطربوی لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم ...
" پل الووار ، ترجمه احمد شاملو "

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩


شاهنامه بی مرشد

«بخواهد هم از تو پدر کین من/ چو بیند خاک است بالین من» پیرمرد روی زمین نشست. سر سهراب فرضی را به آغوش کشید. به نظر می‌رسید چشم‌های مرشد  ترابی هم مثل ما خیس است. انگار نه انگار که تا همین چند دقیقه پیش با همان چوب توی دستش جای رستم و سهراب جنگیده و همه صداهای صحنه را با دهانش در آورده بود، از صدای اسب گرفته تا زمین خوردن سهراب. به اندازه دیدن یک فیلم حماسی هیجان‌انگیز بود. امروز اما که خبر فوت پیرمرد را خواندم جای همه‌ی شاهنامه‌خوانی‌های نرفته آه کشیدم. روز ۹۲/۵/۱۲ در اثر بیماری سرطان درگذشت. آن دفعه اولین و آخرین باری بود که نقالی می‌دیدم. شاید به این دلیل که خبر این‌جور محافل را کمتر جایی می‌بینیم چون اساساً هنر نقالی متولی رسمی ندارد. در این زمانه که تکنولوژی، اینترنت و سینمای چند بعدی همه‌جا را پر کرده است هنرهای آیینی و بومی یک گوشه کز کرده‌اند و کسی سراغشان را نمی‌گیرد. مخصوصاً حالا که دیگر مرشد ترابی در بین ما نیست و فقط حسرت نقل‌های ندیده با ما می‌ماند. شاید اگر خودش بود چوبش را می چرخاند. دست‌هایش را به هم می کوبید و می‌خواند: «ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود /  چنین رفت و این بودنى کار بود»


[منتشر شده در نشریه حاشیه]

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠


قربانیان بی‌خطر

این دخترهای «یکی علیه همه، همه علیه یکی» وقتی می‌فهمند طرف جفتشان را یک‌جا دور زده، در یک اقدام ناگهانی و با این استدلال که «دشمنِ دشمنِ من دوست من است» تبدیل می‌شوند به دوست‌های جان جانی و تا دریدن کامل شخص مزبور از پا نخواهند نشست. اگر شخصیت خائنی دارید لااقل قربانی‌هایتان را از بین بی‌‌خطرها انتخاب کنید. از آنها که خانه‌ی پرش افسردگی می‌گیرند و گوشه‌ی اتاق تا یک بند انگشت جوش‌های عصبی‌شان را گود می‌کنند. وگرنه بعد از هر خیانت مواظب فاصله‌ی بین دو کتف و خالی پشت سر و پیچ کوچه‌های تاریک باشید.

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠


سوختگی درجه سه

جعبه‌ی شیرینی را کوبیدم روی پیشخوان و با لحنی آمرانه، شمرده شمرده گفتم: «این بیسکوییت‌های سوخته مال خودتان. من یک کیلو شیرینی دانمارکی واقعی می‌خوام.» دو ساعت قبل بابا با یک جعبه شیرینی وارد شد. بعد توی جعبه چی بود؟ دانمارکی‌هایی که تا مرز سوختگی درجه سه پیش رفته بودند و موقع جویدن صدای خرپ خرپ بیسکوییت می‌دادند. من هم جعبه را برگرداندم به جایی که تعلق داشت؛ به شیرینی فروشی و با لحن آمرانه، شمرده شمرده گفتم فلان... خب راستش اگر حال داشتم بعد از دو روز تعطیلی خودم را از تخت بکشم بیرون، دستی به سر و روی رنگ‌پریده‌ام بکشم و تا شیرینی فروشی بروم، همه‌ی این‌ها را می‌گفتم اما در عوض توی تختم ماندم. نهمین فیلم از دومین روز تعطیلی‌ام را پلی کردم و با دانمارکی توی دستم یک‌جور سرد و تلخی برخورد کردم که انگار یک بیسکوییت ساقه‌طلایی وامانده است.

  
نویسنده : من و من ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۸


کلاس به صرف جنگ

عکس جسدها دست به دست توی کلاس می‌گشت. زنگ ریاضی بود و معلم داشت پای تخته درس می‌داد. بچه‌ها هم بی‌خیال داشتند عکس‌های دردناک اجساد را تماشا می‌کردند. از دور نگاهشان می‌کردم. هر چه به آخر کتاب می رسیدند، چهره‌هایشان مچاله‌تر می‌شد.  بالاخره کتاب به دستم رسید. عکس‌ها مربوط به بمباران شیمیایی حلبچه در سال ۶۶ بود. قایمکی شروع به ورق زدن کردم. کتاب پر  از تصاویر آدم‌هایی بود که حتی فرصت دور شدن از خانه‌هایشان را پیدا نکرده بودند. چیزی گلویم را چنگ می‌زد. اواخر کتاب به این عکس رسیدم: مردی با لباس کردی به پشت روی زمین افتاده بود، در حالیکه گردن کودکی که در آغوش داشت رو به دوربین کج شده بود. کودک به وضوح مرده بود... حالا که قرار است عکس‌های «مجید سعیدی» عکاس برجسته ایرانی در کنار ۱۲ عکاس دیگر در جشنواره «فروم» ایتالیا به نمایش در بیاید یاد کلاس آن روز افتادم و درسی که هیچ از آن نفهمیدم. عکس های سعیدی مربوط به قربانیان جنگ است که با اختلالات متعددی روبرو شده اند و جنگ مسیر زندگی آنها را تغییر داده است. دارم فکر می‌کنم وقتی وحشت از چند عکس‌ باعث می‌شود آن همه بچه چیزی از درس نفهمند، آدم‌ها با یک جنگ واقعی چه چیزهایی را از دست می‌دهند؟



[منتشر شده در هفته‌نامه حاشیه]

 

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤


بای بای

۸ سال زمان کمی نیست. نوزاد یک روزه توی ۸ سال می‌رود کلاس دوم. دختر بچه‌ی ۸ ساله می‌شود ۱۶ ساله و کلی ادعای جذابیت و زنیت‌ش می‌شود. پشت کنکوری‌ها اگر شانس بیاورند می‌توانند فوق لیسانس بگیرند. می‌شود زن گرفت و اگر از فرصت‌هایشان استفاده کنند بچه‌شان را بفرستند کلاس اول. توی ۸ سال می‌شود خیلی کارها کرد. می‌توان خوش‌بخت شد و رفت به عرش. می‌توان بدبخت شد و رفت زیر فرش.

آدم وقتی می‌گوید ۸ سال به نظرش خیلی می‌آید ولی وقتی زندگی‌اش می‌کند زود می‌گذرد حتی اگر سال‌های بدی باشد. حتی اگر مزه‌ی تلخش برای یک عمر بماند. همین که می‌گذرد خوب است. زمان می‌گذرد و ما کم‌کم پیر می‌شویم. این پیر شدن حتی خوب است. همین می‌شود که بابابزرگ... آه! بابا بزرگ آن‌وقت‌ها که زنده بود قدر ما حرص نمی‌خورد. روزگار درس‌هایش را به او داده بود و دیگر نوبت ما بود که پشت نیمکت‌های کلاس زندگی بنشینیم و آنقدر مشق کنیم تا ملکه ذهنمان شود که هیچ چیز آن‌قدرها جدی نیست یا اگر هست آن‌قدر زورش زیاد نیست که ماندنی شود و گذر زمان را متوقف کند. همه‌ی این‌ها یعنی خوب. یعنی همیشه امیدی هست. یعنی هیچ‌وقت در روی یک پاشنه نمی‌چرخد. یعنی ۸ سال بعد مثل امروز نیست. می‌تواند بدتر باشد حتی. اما آن بدتر هم ماندگار نیست. زندگی فانی بودن را خوب شیرفهم آدم می‌کند.

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱


خاله مرجان

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود یک خاله مرجان بود که 8 مرغ و یک خروس داشت. خاله مرجان خیلی به سنت‌ها پای‌بند بود برای همین خروس را در قفسی جدا نگه می‌داشت. خروس هر روز  از داخل قفسش می‌دید که مرغ‌ها با چه غمزه‌ای دم‌های چاقشان را تکان‌تکان می‌دهند و به زمین نوک می زنند. دلش ضعف می‌رفت. بارها به خاله مرجان التماس کرده بود که لااقل بگذارد برای یک‌بار هم که شده او هم هم‌زمان با مرغها در حیاط دانه بخورد اما خاله مرجان به دلیلی که لازم نمی‌دید برای خروس توضیح بدهد هر بار جواب رد می‌داد. در عوض دوش آب سرد را تجویز می‌کرد و از او می‌خواست دیگر از این حرف‌ها نزند. خروس هم چون زورش به پیرزن نمی‌رسید این اخلاقش را به عنوان یک واقعیت محتوم پذیرفته بود. به همین دلیل روزی چند بار دست به خودارضایی می‌زد. خاله بارها به او تذکر داده بود که بالاخره یک روز کور می شود. اما خروس هر بار یک مقاله‌ی پزشکی جدید را نشانش می‌داد که در آن نوشته بود خودارضایی هیچ تاثیری در بینایی ندارد.

 خاله مرجان در این دنیا علاوه بر تفکیک جنسیتی یک چیز دیگر را هم خیلی دوست داشت. او عاشق نیمرو بود. برای همین هر روز صبح هر ۸ تخم مرغ را از لانه برمی‌داشت و همه را نیمرو می‌کرد و می خورد و هیچ به فکر کلسترولش نبود. مرغ‌ها با اینکه دلشان برای تخم مرغ‌هایشان می‌سوخت از سر ناچاری این اخلاق رذیله پیرزن را به عنوان یک واقعیت تلخ قبول کرده بودند. با این حال بعضی روزها بعد از تحویل تخم‌ها شیون راه می‌انداختند و نیمرو خوردن را به کام خاله مرجان زهر می‌کردند. خاله مرجان سعی می‌کرد به ناله های مرغ ها توجهی نکند اما بالاخره یک روز که نیمروها داشتند در ماهیتابه جلز و ولز میکردند فکری به ذهنش رسید؛ یک فکر بکر. او مرغ‌ها را برای صرف صبحانه به خانه‌اش دعوت کرد. مرغ ها با حال غریبی به بچه های نیمرو شده شان نگاه میکردند. وقتی خاله مرجان برای بار سوم بفرما زد، مرغ حنایی با اینکه مطمئن نبود این یکی تخم خودش هست یا نه با احتیاط نوکی به زرده شل و درخشان توی ظرف زد. بعد «هوم» بلندی کشید. چشمهایش برقی زد و به بشقاب حمله‌ور شد. مرغ های دیگر با دیدن این صحنه از ترس اینکه نکند سهمی از بچه‌هایشان نداشته باشند به دنبال مرغ حنایی با سر رفتند توی ظرف و ته‌ش را بالا آوردند. بعد هم دراز به دراز کنار سفره افتادند و شکم‌های چاقشان را خاراندند. این روال هر روز ادامه پیدا کرد تا اینکه نیمرو بدجوری به دهانشان مزه کرد. اوایل کمی دچار عذاب وجدان می‌شدند یا بعضی شب‌ها کابوس می‌دیدند و توی خواب بچه‌هایشان را صدا می‌زدند اما بعد از مدتی همه این‌ها را به عنوان یک واقعیت خوشمزه پذیرفتند و هر روز زور بیشتری می‌زدند تا تخم بیشتری بگذارند تا شاید علاوه بر سهم خاله مرجان به هر کدامشان یک تخم کامل برسد. از شدت زور زیاد کم‌کم پشت‌هاشان به درد و خونریزی افتاد. یک روز مرغ حنایی در حالی که داشت به بواسیرش پماد می‌مالید این سوال را مطرح کرد که آخر چرا باید هر روز سهمی از تخمهایشان را به خاله مرجان بدهند تا بخورد؟ بعد چشم‌هایش برقی زد. فکری به ذهنش رسیده بود؛ یک فکر بکر.

فردا صبح که خاله مرجان سراغ قفس مرغ‌ها آمد دید از تخم خبری نیست. مرغ ها کف لانه لم داده بودند و شکمهای چاقشان را می‌خاراندند. روزهای بعد هم خبری از تخم مرغ نبود ولی مرغ‌ها روز به روز چاق‌تر می‌شدند. خاله مرجان کم‌کم مطمئن شد یا مرغها برای همیشه تخم‌بند شده اند و یا سن باروری مرغهایش گذشته. بعد قیمت دانه و ارزن را حساب کرد و به این نتیجه رسید از اینجا به بعد همه‌ش ضرر است. به همین خاطر یک روز ناغافل سر 8 مرغ را یک‌جا برید. بعد چون به سفره‌گستری های بزرگ عادت کرده بود و دیگر غذا تنهایی از گلویش پایین نمی‌رفت از خروس دعوت کرد تا نهار را با هم بخورند. خروس که از این دعوت غیر منتظره خوشحال شده بود، پرهای هفت‌رنگش را آب و شانه کرد. به تاجش ژل مبسوطی مالید و خیلی مودب رفت گوشه سفره نشست. خاله مرجان با یک قابلمه بزرگ و خوش‌بو وارد اتاق شد. ظرف را که روی سفره گذاشت خروس ماتش برد. او که در اثر خودارضایی چشمهایش کم‌سو شده بود، پلک‌هایش را جمع کردتا بهتر ببیند. باورش نمی‌شد.  همین‌طور زل زده بود به آن همه مرغ لخت و پتی در ظرف و هم‌زمان داشت خاطرات تلخ بی سر و همسری‌اش را توی ذهن مرور می‌کرد.بعد به کف بالش نگاه کرد که پوستش چه قمصور شده بود و اشک توی چشمش جمع شد...با بفرمای سوم خاله مرجان به خودش آمد. سرش را بالا آورد و چشم‌های مهربان پیرزن را دید. بعد باز به پوست کف دستش نگاه کرد و دوباره به چشم‌های خاله. بعد مثل اتفاق‌های مشابه خیلی ناگهانی و بدون تصمیم قبلی به خاله مرجان حمله کرد و چشمهایش را از کاسه در آورد. خاله مرجان که از این حمله ناگهانی گیج شده بود با فریاد از خانه خارج شد اما چون جلوی پایش را نمی‌دید از بالای ایوان روی گاو آهن افتاد و خیش‌های تیز و بزرگ در تنش فرو رفت. خاله مرجان قبل از اینکه برای همیشه ساکت شود با آخرین جانش فریاد زد: «چرا؟». خروس دلیلی ندید که برایش توضیح بدهد. در عوض با چشم‌هایی اشک‌آلود چهارزانو نشست وسط سفره و با بال قمصورش ران‌ها و سینه‌های برشته را نوازش کرد و در حالیکه گاهی آرام به یکی از آن‌ها نوک می‌زد، به سکوت خانه گوش می‌داد...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩


گوش کن!

با اجرای مو به موی این دستور‌العمل  به نتیجه مطلوب برسید:

به پهلوی چپ دراز بکشید. ساعد چپ را زیر سرتان عمود کنید، یک‌جوری که انگار خوابیدید پای تلویزیون و دارید ملوترین فیلم دنیا را تماشا می‌کنید. بعد با دست، درِ گوش چپ را خوب مسدود کنید. حواستان باشد میزان فشار آنقدر زیاد نباشد که گوشتان بگیرد. حتمن از «کف» دست استفاده کنید. فرو کردن انگشت توی سوراخ گوشتان شما را به هیچ‌جا نمی‌رساند. بعد دهانتان را نیمه باز کنید و با نوک ناخن تند تند به دندان جلویی‌تان ضربه بزنید درست مثل دارکوب. می‌شنوید؟

پ.ن: آدما دو دسته‌ن. آدمایی که درک درستی از دستور العمل بالا دارن و آدمایی که... ولش کن. خدا کنه هممون جز دسته اول باشیم.

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢