سردشونه...
یه سری دستبندا هستن که کاموایی ن - زود خراب میشن-
یه سریاشون چرمی ن - من یکی طرفدار اینام-
بعضیاشون بدلن - اگه حساسیت نداشته باشی خوب چیزی ن-
بعضیاشون هم راستی راستی طلا و نقره ن - که با این اوضاع بازار طلا کلن حذف میشن از دسته بندیمون-
یه سریشونم فلزی ن و بدون اینکه ازت اجازه بگیرن دستاتو به هم وصل می کنن...خدایا قفل این گروه آخرو خودت زود باز کن...
گمشده...
دفتر خاطراتم گم شده. به خیال خودم گذاشته بودمش یک جای امن که نه دست خودم بهش برسد و نه دیگران. گذاشته بودمش یک جای دور، توی یک کمد دور که نبینمش...که نخوانمش..
دفتری که دست کم دو سال از پیچیده ترین سال های زندگی ام را حمل می کرد حالا گم شده. عمیق ترین احساسات زنانه ام، پیچیده ترین شبهات اعتقادی ام، خنده دار ترین شوخی های روزانه ام و مسیری که طی کردم تا به اینجا رسیدم... تا شدم اینی که الان هستم... همه و همه گم شده اند. دو سالی بود سراغشان نرفته بودم اما همیشه خیالم راحت بود که در یک کمد دور، جایشان امن است... حالا حس می کنم دو سال از زندگی ام را گم کرده ام با حجم زیادی از غلیظ ترین احساسات و کمی از شوخی هایم...با کسر این دو سال حالا 25 سال دارم با یک سیاهچاله بزرگ...خیلی بزرگ...
مهاجرت
آدمهای دور و برم یکی یکی چمدانهایشان را می بندند و میروند یک جای دور...مهم نیست کجا...هر جا غیر از اینجا...کم کم همه میروند و یک روز که از خواب بیدار میشوم، کنار بالشتم یک کاغذ است که رویش نوشته:" وقتی رفتی بیرون، شیر گاز را ببند و در را پشت سرت قفل کن"...
نوبت؟
بدین دست و پا از کجا میخوری؟
"سرت کچله دست و پا که داری!"
این را راننده پیر اداره با لهجه ی همدانی زیر لب به مرد جوان ترسناکی که با سر و صورت سوخته ی چروک و بدون مو بین ماشین های پشت چراغ قرمز گدایی می کند میگوید...
یک سره
به "مریم کا" که در این 8 سال بی وقفه دوست عزیزم بوده است...
خواست به زور خودش را جا کند در دل محبوب...پایش را که گذاشت روی پله ی اول، صدای "پیس" در بلند شد...راننده در عقب را زده بود...گیر کرد لای در...برای یک عمر...
من؟!
گنجشک کوچکی هستم که میتواند اثر دندان های ببر سیاه بنگال را بر جا بگذارد.
و یا
ببر سیاه بنگالی هستم که میتواند روی انگشت اشاره ای آرام بگیرد.
زنان باردار، بیماران قلبی و ارواح لطیف را از این نوشته دور کنید.
"حرصتو بخورم خوشگله!"
این نوشته دقیقن میتوانست همین جا متوقف شود اما چه کنم که مجبورم جمله ی بالا را بگویم. با لبخند ملیح هم بگویم، طوری که دندانهایم معلوم نشود. بعد لب هایم را از هم باز کنم و با لطیف ترین حالت ممکن بگذارم رویش و دندانهایم را جوری فشار بدهم که پاره شدن بافت را حس کنم و خون بزند بیرون مثل آب از شلنگ پاره و وقتی سرم را بیاورم بالا، یک تکه حرص گوشه ی لپم باشد. بعد مثل سقز بجومش و با هر بار جویدن خون از تکه حرص اسفنجی بپاشد بیرون. دست آخر با آستین لباس آبی دهانم را پاک کنم و آستینم بنفش شود. بعد با خودم فکر کنم، آیا دلم یک گاز کوچولوی دیگر میخواهد یا نه؟...
فیلی روی من نشین...
آقایان!...آقایان!...دهانمان پر از خون شده... این مشت های محکمی که هی دارید میزنید به دهان آمریکا نیست...
اینطوری اینطوری
امروز، دقیقن ساعت هشت و هفت دقیقه صبح، مردی را دیدم که موقع رد شدن از خیابان، دستش را اینطوری اینطوری تکان میداد... باور کردنی نیست ولی واقعن داشت دستش را اینطوری اینطوری تکان میداد...
سرماخوردگی
دلم میخواد وقتی بزرگ شدم، اژدها شم...از اینا که وقتی عطسه می کنن، دستمال کاغذیشون آتیش میگیره...
بدها به بهشت نمیروند...
هی منو تنها میذاره. هی میره خونه دوس دخدرش که خیلیم زشته. میگه اگه دخدر خوبی باشم منم میبره. زبونمو در میارم براش و فوت می کنم . ولی صدای زبونم هنوز خوب در نمیاد. مثل علی مهدکودکی بیشتر تف می پاشم. می گه دخدر بدی شدم. اگه بگم ببخشید میبردم بیرون. می گم نمیگم. اصلن خره هر کی بگه ببخشید. میگه دخدر بدو جهندم سیاهم راه نمیدن. می گم میرم بهشت سفید، از اون بالا تف می کنم رو سرش. عصبانی میشه. همیشه عصبانیه. -یه وقتا بهش گفتم روانی. اونم گفته دختر بد! آدم به باباش نمیگه روانی. منم همیشه جوابشو اینجوری میدم که من بدم. بدا هم هر غلطی بخوان می کنن.- میگه برم کمربندو بیارم همین جا، تو حال، خودمو دار بزنم بی بابا شی؟ شونمو میندازم بالا، میگم دار بزن منم زیر پات فندک روشن می کنم بسوزی. بابای خفه ی سوختیده! میگه همین روزا با زبونم دارم میزنه. زبونمو در میارم براش و فوت می کنم. بازم صدای زبونم در نمیاد. دوباره میگه میره و منو تنها میذاره دیگه هم هیشکی منو نیگه نمیداره حتی مامان جون، چون دفه ی آخر دم پیشولی رو آتیش زدم. هنوزم مو در نیاورده. اما اگه الان بگم ببخشید منو با خودش میبره پیش ایکپیری خانوم. هیچم به روم نمیاره دفه ی آخر که منو با خودش برد زنه که اومد ببوسه منو، لپشو گازِ سفت گرفتم، کبود شد. میگم اگه بره میرم چاقو اره ای رو از تو کابینت برمیدارم. رو گاز ضد فوفونیش می کنم بعد گردنمو میبرم. وقتی هم داره از در ساختمون میره بیرون، سرمو میندازم رو کله ش، زهره ترک شه. بعد من بهش بخندم. میگه من وحشی شدم. خر شدم. معلوم نیست با کودوم گاوی میگردم تو آمادگی که انقد حیوون بازی در میارم؟ اصلن میاد به خانوم کیانی میگه دعوام کنه. میگم بگو. خره هر کی نگه. بعد اون مث همیشه یه جوری نیگام میکنه که معلومه ازم بدش میاد. قشنگ مث همون وقتی که مامان ولمون کرد. سرشو تکون تکون میده آخرشم هوف هوف میکنه و میره از در بیرون و درو قفل می کنه. منم میدوئم سمت آشپزخونه...
صداقت، پیشه ی مردان خدا...
سر دختر و پسر جوان با تبرِ تیزِ هیزم شکن قطع شد. هیزم شکن میگوید داشته هیزم می شکسته که سر این دو عزیز میرود زیر تبرش. میگوید آنها فقط داشتند از آنجا رد میشدند. انگار حین راه رفتن همدیگر را هم می بوسیده اند که پای دخترک گیر می کند به سنگ و سکندری میخورند. پرت میشوند و سرشان صاف می افتد روی کنده و این دقیقن همان زمانی بوده که هیزم شکن داشته تبرش را پایین می آورده و...خب همه باورشان می شود. هیزم شکن مرد خداست. مردهای خدا هم دروغ در کارشان نیست که.
همسایه ها سرها را که هنوز از لب به هم چسبیده اند، جدا می کنند و همین طور که پیر زنی آن گوشه دارد نخ را از میان لب های باریکیش میکشد بیرون و سعی می کند نخ خیس خورده در آب دهانش را فرو کند در سوراخِ تنگِ سوزن، بقیه دارند سرها را به بدن ها وصل می کنند و هی حواسشان هست سر را روی بدنِ اشتباهی نگذارند. یک گوششان هم به حرفهای هیزم شکن است که میگوید همیشه پسر را مثل پسر خودش دوست داشته و همین طور که اشک هایش را پاک می کند محو چهره ی دختر میشود و زیر لب زمزمه می کند:" قبول کن تیکه ی هم نبودید از اول"...باد آشفته می کند موهای دختر را...
مال شما...
ساعت 7.45 صبح، رادیوی تاکسی: "سعی کنید به هم روحیه مثبت بدید. حقوق همدیگه رو با دلار محاسبه نکنید. باور کنید که یک شاخه گل رو با هیچ دلار و یورو ای نمیشه ارزش گذاری کرد. گاهی ارزش یک لبخند از میلیاردها دلار بیشتره و..."
با خودم فکر می کنم اگر یک روز دست این لبخند پت و پهنم را بگیرم و ببرمش مغازه ی دریانی، بغلش کنم، بگذارمش روی پیشخوان و همین طور که برای آخرین بار به موهای دم موشی و لُپ های گل انداخته اش نگاه می کنم، با دست لرزان دامن چین چینی آبی کوتاهش را صاف کنم روی پاهایش که هی تند تند جلو و عقبشان میکند، بعد ببوسمش و قبل از اینکه اشکم را ببیند رویم را برگردانم و زیر لب بگویم :"مال شما" و کلن حضانتش را واگذار کنم به آقا دریانی، حاضر است عوضش یک دانه تخم مرغ بگذارد کف دستم؟
نیم ساعت در اتوبوس...
دارم از خستگی میمیرم. ساعتم را نگاه می کنم. نزدیک 5 است. کاش اتوبوس زودتر برسد. جمله ام تمام نشده که اتوبوس زرد رنگ از دور دیده میشود. ندید می توانم حدس بزنم تا خرتناق پر است. وقتی میرسد میبینم حدسم درست است. همینطور که صدای پیسِ در می آید دارم نقشه میکشم چطور خودم را جا کنم که صدای جیغ ممتد دختر، رشته ی افکارم را پاره می کند. اگر چشمهایم بسته بود میگفتم لابد زنی دارد روی پله ی آخر اتوبوس وضع حمل می کند اما خب چشمهایم باز است و میبینم که پای دختر گیر کرده بین پله و در. علی رغم جیغ های بنفش دختر، در همچنان اصرار دارد باز شود. این بار همه با هم فریاد میزنند و دوباره صدای پیس می آید. دختر پایش را برمیدارد و یک جوری خودش را پهن می کند روی پله و زار می زند که مطمئن میشوم باید بیخیال قسمت زنانه بشوم. خودم را میچپانم روی پله ی آخر قسمت مردانه. در بسته میشود و راه می افتیم.
دختر همچنان گریه ی صدادار می کند. از همان لحظه ی اول یکی توی ذهنم با صدای بم میگوید دخترک دارد تمارض می کند. خودم هم تا حالا چند بار لای در گیر کرده ام. هم پایم. هم دستم و حتی کیفم. جیغ نزده ام. آرام ایستاده ام تا مردم داد بزنند که یکی گیر کرده لای در. هیچ وقت دوست نداشتم گیر کردنم را فریاد بزنم. میگذارم مردم زحمتش را بکشند برایم. زنی با صدای گرفته از عقب اتوبوس فریاد میزند:" آقای راننده پس کو احترامت به انسانیت؟ چرا سر خط انقد سوار می کنی؟ گوسفندم با احترام بیشتری سوار وانت می کنندو ..." چند نفری همراهی اش می کنند. برمیگردم نگاهش می کنم. زنی 45 ساله با پوست سبزه و رژ پررنگ. هنوز جذاب است به عنوان یک زن.
دختر همچنان گریه می کند. باز هم فکر می کنم دارد جلب توجه میکند. حاضرم شرط ببندم اگر کسی نگاهش نمیکرد صاف می ایستاد اما حالا گریه می کند بلند بلند. میگوید سالهاست که سوار اتوبوس نشده و الان نمیداند چرا همچین "احمقیتی" کرده؟ انگشتانش نزدیک بوده قطع بشود و بعد میگوید فکر کند کفشش پاره شده. گردن میکشم که کفشش را ببینم. موفق نمیشوم.
به ایستگاه بعد نزدیک می شویم. دمِ دری ها خودشان را فرو می کنند در شکم نفر پشت سری تا از پله ی آخر فاصله بگیرند. صدای پیس می آید. خبری از جیغ نیست. زن مسنی وارد میشود. خیلی شبیه "ننه حجت" است. ننه حجت مادر حجت، دوست باباست. از وقتی یادم می آید پیر بوده. زنی ریز و تر و فرز با چادری که اندامش را ریزتر از آنچه هست نشان میدهد. زن می ایستد پشت من. جمعیت فشار می آورد. با لهجه ی لری شروع می کند به حرف زدن. که از صبح ساعت 9 بیمارستان میلاد بوده و تازه الان دارد برمیگردد خانه. خسته است. مرد جلویی بی مقدمه برمیگردد و میگوید:" به زودی نفت می آید سر سفره هامون. نفتمونم تحریم شد شکر خدا. مخازن که پر شن و کسی نخره پولی در کار نیست. اینه که یه جای غذا نفت میاد سر سفرمون. حرف امام هم درست از آب درمیاد." و تلخ میخندد. 35 ساله به نظر می آید با کمی اضافه وزن و ریش پرفسوری. بعد چیزهایی درباره ی قیمت سکه میگوید و آدمهایی که 20 نفر را استخدام میکنند تا بروند بایستند توی صف و هر نفر 4-5 تا سکه بخرد و به قیمت آزاد بفروشند. در جریان قیمت سکه نیستم. چند ماهی میشود اخبار نمیخوانم. اینها را که میگوید می رسیم به مقصد. جمعیت تکانی میخورند. همه دارند در جیب هایشان دنبال پول خرد میگردند. پیرزن می گوید:" در عقبو بزن. نفسم گرفت." میگویم باید بایستد تا همه از در جلو پیاده بشیم. میگوید:" میلیون میلیون خوردن و بردن اون وقت لنگ 200 تومنن؟ هی نخورید! هـــــــــــــی... مردم هم همه لالمانی گرفتن..." بهش میگویم الان که باید بایستد بهتر است خودش، خودش را عصبانی نکند. یک ربعی طول میکشد تا پیاده شوم. بعد هدفونم را میگذارم توی گوشم. دستم را فرو می کنم در جیب کاپشن و دور میشوم... بین راه یک آن دختر را میبینم که لنگ لنگان بین جمعیت گم میشود...
ماهی، صندوق، در، همگی کج...
ماهی ام کج شده و کج کج نفس میکشد. قشنگ معلوم است دارد میمیرد. با بغض به مامان می گویم:" چی کار کنیم نمیره؟" صندوق صدقات توی پارکینگ را پیشنهاد می دهد. سکه ها را میگذارد کف دست عرق کرده ام. دمپایی آبی پلاستیکی ام را می پوشم. میدوم سمت پارکینگ. پله ها را تند تند پایین میروم. صندوق را آنقدر پایین چسبانده اند به دیوار که قد یک دختر 8 ساله ی فرفری هم بهش برسد حتی. پول را میریزم توی صندوق و دعا دعا می کنم صندوق کار کند. با دو پله ها را بالا می آیم. میدوم سمت تنگ ماهی. هنوز وسط حال نرسیده ام که مامان تذکر میدهد در را نبسته ام. با همان سرعت برمگیردم. چند قدم مانده به در، پایم گیر میکند به برآمدگی فرش که کمی بزرگ است برای حال کوچکمان. معلق میشوم روی هوا و یک جوری فرود می آیم که رستنگاه موی سرم صاف فرو برود در زاویه در فلزی خانه که خیلی شبیه در حیاط است. در فرو می رود در سرم... ماهی میمیرد و من 19 سال است راه میروم در خیابان با یک در فلزی که کجکی فرو رفته در سرم...
گردالوی نیرومند...
تمام اضطرابم را بالا آوردم. کلش شده بود اندازه ی یک آلبالو. یک آلبالوی ریز. یعنی تمام این آشفتگی ها برای این فسقلی بود؟ فکر کردم کجا بگذارمش که دیگر هرگز چشمم نیوفتد بهش. کلاغی را دیدم که کلاغ دیگری را کشت. با پایش خاک را کند و کلاغ مرده را دفن کرد. آن موقع ها هنوز درسمان به داستان هابیل و قابیل نرسیده بود. فکر می کردم دفن کردن مصیبت ها اختراع خودم است. کوچکتر از آن بودم که فرق اختراع و کشف را بدانم. استرسِ گردالویم را کردم زیر خاک و با چکمه های آبی پلاستیکی ام پریدم روی خاک مرطوب هم خورده. برای محکم کاری یک آفتابه آب هم ریختم پایش که اگر الان بود یک جور دیگر آبیاری اش می کردم اما خب الان نبود. رفتم و فراموش کردم استرس گردالویم را جایی در باغچه ی خانه چال کرده ام.
فراموشی ام ادامه داشت تا همین هفته ی پیش که بیست سال بعدش باشد. که نشسته بودم زیر سایه درخت تناور حیاط که میگفتند 7 سال از من کوچکتر است فقط. همین طور که نشسته بودم داشتم به زندگی یواش خودم فکر می کردم، یک چیزی خورد توی سرم. میتوانستم دقیقن در همان لحظه جاذبه را کشف کنم اما خب من یک عمر دیر رسیده بودم*. گفتم لابد درخت نازای ما بعد از بیست سال زاییده. برای اینکه تشویقش کنم به زایش مجدد، با صدای بلند تشکر کردم و همانجا میوه ی گرد کوچولو را نشسته انداختم بالا، دهانم را باز کردم و صاف افتاد توی دهانم. جویده نجویده قورتش دادم. یادم نمی آید ترش بود یا شیرین؟ شور بود یا تلخ؟ اما دقیقن از همان لحظه دلم شور میزند...خیلی شور میزند...
* گمانم جمشید مشایخی در یکی از فیلم های علی حاتمی گفته بود این جمله را.
کوفته بلای تنها...خیلی تنها...
همین یک ربع پیش رفتم زیر قطار. در واقع قطار از روم رد شد. دقیقن 11 روز بعد از بیست و هفتمین سالگرد تولدم وقتی نشسته بودم تو ایستگاه و منتظر آخرین قطار دنیا بودم تا منو ببره به آخرین ایستگاه دنیا- همون ایستگاهی که اگه پاتو ازش بذاری بیرون از لبه ی دنیا پرت میشی تو فضا و وقتی داری معلق میزنی تو فضا میفهمی که کلیساها راست میگفتن و زمین هیچ وقت گرد نبوده و اگه دو نفر در جهت عکس حرکت کنن هرگز از اون ور دنیا به هم نمیرسن- چشمم افتاد به کوفته بلای روی ریل. رفتم سمتش. با یه نگاه فهمیدم مال یه مسافر بوده که 10 دقیقه قبل از رسیدن به ایستگاه رفته تو دستشویی و در رو قفل کرده و مامور قطار هرچی کوبیده به در، نیومده بیرون. وسط کارش بوده آخه. قبل از اینکه قطار راه بیوفته این رو جا میذاره روی ریل. زیپش رو میکشه بالا و خودش دور میشه... حالا من بالا سر کوفته بلا نشسته م و دارم زندگینامه شو از تو چشای ریزش میخونم تازه می خوام دلداریش بدم که همه کوفته بلاهای دنیا یه جورایی تنهان که قطار از روم رد میشه. میگن قطاره خیلی سوت کشیده اما من نشنفتم. آخه با آخرین فریادی که سرم کشیدن کر شده بودم...
یکپارچه مصیبت...
این روزها زندگی اینطوری است برای من:
جنازه ام را از تخت میکشم بیرون می اندازم روی صندلی تاکسی. بعد برش میدارم می اندازم روی صندلی اداره و جنازه ام 8 ساعت با آدمهایی سر و کله میزند که بیزار است از مصاحبتشان اما خوشبختانه مرده ام این چیزها حالی اش نیست. بعد دوباره بلندش می کنم میگذارم روی صندلی تاکسی میرسانمش تا صندلی کامپیوتر و بعد آخر شب هم میکشانمش تا تخت و صبح به اندازه ی یک مرده انرژی صرف می کنم تا از گور بلندش کنم و برسانمش به صندلی تاکسی. هر روز دیر تر میرسم اداره. همین روزهاست که یکی بیاید بگوید معلوم هست تا این وقت روز کجا تشریف داشتید سرکار خانوم؟!
روزهای اول ذوق داشتم. جالب بود برایم سر و کله زدن با آدمهای جدید. رفتن به مکان های جدید. میچسبید دستم توی جیب خودم باشد. اما برای عادی شدن همه ی اینها یک سال و دو ماه و 11 روز کافیست گمانم. برای کسل شدن. برای تکراری شدن. برای دانستن اینکه اگر ساعت 7.25 از خانه بزنی بیرون خانه ی پرش ساعت 8.05 میرسی و اگر 7.30 راه بیوفتی دست کم 8.16 میرسی و تاخیر میخوری. اینکه چطور رئیس را دور بزنی و چطور دلش را به دست بیاوری. برای اینکه بفهمی تو آدم زندگی کارمندی نیستی یک سال و دو ماه و 11 روز زیادی هم هست.
من آدم زندگی کارمندی نیستم. رئیس برایم خدا نمیشود. حرف که میزند کسل میشوم و لبخند میزنم. از زندگی اش که میگوید بیزار میشوم و لبخند میزنم. فریاد که میزند متنفر میشوم و لبخند میزنم. وقتی میگوید:" فلان کار فوریست بدو تا ظهر خبرشو بم بده دختر!" - دختر صدایم می کند که یعنی ما با هم خیلی خوبیم- توی دلم می گویم باز یک کار الکی دیگر. یک کار عبث دیگر. لبخند فراموشم نمیشود در عین حال. تقصیر او نیست. من کارمند بشو نیستم.
اوایل ماهانه میگذشت. بعد شد هفتگی. بعد روزانه. الان به ساعت و دقیقه رسیده. دلم می خواهد یک روز که انگشتم را میگذارم روی دستگاه ثبت تردد و صدای بوق می آید که یعنی می توانی جنازه ات را برداری ببری خانه، بدانم که برگشتی در کار نیست. که میروم که برنگردم الهی. بگذارم بروم و به این فکر نکنم که دو زاری زیر شکم پلنگ است. که زندگی بیرحم است و خرج دارد. که حاضرم بمیرم و دستم را نکنم تو جیب بابا. دلم می خواست انقدری که میدانم چی دوست ندارم می دانستم چی دوست دارم؟
حالم خوش نیست...حالم هیچ خوش نیست. اینکه در جشن تولدم بخندم، برقصم، به جای اینکه کیک را ببرم با چاقو بکشمش و ضربه به پک و پهلویش بزنم و همه بخندیم و مامان چاقو را از دستم بگیرد و بگوید ببین چه به روز کیک اوردی؟ و اینکه... دلیل نمیشود خوب باشد اوضاع...روزگارم خوش باشد... نیست... غمگینم... گذران این روزها از من انرژی میگیرد. غمگینم می کند. نه آنقدر که بخواهم بمیرم... آن قدر که بخواهم بخوابم...ساعتها....روزها....هفته ها....ماه ها...
بی بازگشت
از کامپیوتر متنفر است و بالطبع از اینترنت. از موزیک بدش می آید و از هدفون. آیپادش را دور انداخته و مدتهاست که درهای بسته ی اتاق ها میترساندش.
2 سال پیش وقتی هدفونش توی گوشش بود، با صدای بلند موزیک گوش میداد و پای سیستمش نشسته بود، نت را شخم میزد و مثل همیشه در اتاقش بسته بود، مادرش داشت آرام کف آشپزخانه جان میداد...
