من با این دوستم...

" مامان اینا بَسِه ندارن؟" و به خانوم های ایستاده در اتوبوس اشاره می کند.

" نه مامان! بچه ندارن."

" بسَشون مرده؟"

زن با خجالت میخندد . لبش را گاز میگیرد و به زن های روبرویش نگاه می کند.

" نه مامان! نمرده."

پسرک سرش را تا جایی که می تواند بالا میگیرد و بعد لب های گوشتی اش را غنچه می کند. لبهایش مثل ماهی میزند بیرون. زل میزند به زن. مادر خم میشود لبهایش را می بوسد.

زن روبرویی که دلش قنج رفته برای پسر، کیف ورنی اش را زیر و رو می کند و یک آدامس خرسی پیدا می کند و با لبخند سمت پسر دراز می کند. " بفرما آقا کوچولو!" مادر تشکر می کند و بچه آدامس را روی هوا می قاپد. مادر تذکر می دهد:" گفتی ممنون پسرم؟" پسر سرسری رو می کند به زن غریبه "ممنون" نون ممنونش را یک جوری می گوید که لبانش کاملن غنچه می شود. بعد سریع برمیگردد رو به مادر.

"مامان قورچش ندم؟"

"گفتی ممنون پسرم؟"

پسر باز سر میچرخاند سمت زن غریبه و دوباره می گوید ممنون. لبانش غنچه می شود. بعد آستین مادر را ریز ریز می کشد.

" مامان قورچش ندم؟"

" نه عزیزم! قورتش نده"

پسرک بعد از ور رفتن نا موفق با پوست آدامس، به مادر میسپاردش. همینطور که زن مشغول باز کردن کاغذ آدامس است، پسر بچه با انگشت اشاره آدامس را نشان می دهد. " مامان! من با این خیلی دوستم."

" با چی؟"

" با این!" و با انگشت به آدامس خرسی اشاره می کند. چشمان زن می خندد. آدامس را میگذارد در دهان پسر که سرش را گرفته سمت مادر و زل زده به چشمهایش. این بار مادر آشکارا می خندد و به سمت لبهای پسرک خم می شود...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦


درد را از هر طرف بخوانی درد است...

مرض دارم. می دانم ظرفیت شنیدن جوابش را ندارم اما وقتی میبینم پشت آن مسخره بازی های عجیبش، پشت آن اداهای ترسناک با دندان مصنوعی هایش، باز یک غمی موج می زند تهِ تهِ چشمهای آبدارچی اداره، نمی توانم نپرسم:" دخترت چطوره آقای محمدپور؟ بهتر شده؟" و او ترکی ترکی بگوید:" کسالتی داره دیگه"

- چرا یهو اینجوری شد باز؟

- هر 40 روز باید داروشو بخرم این ماه پولم کم اومد. 60 تومن داشتما 200 تومن دیگش جور نشد. حالا حقوق که گرفتم داروشو می خرم.

2 تا از دخترهایش مریضند. یک مریضی عجیب و غریب که نمی دانم از قوطی بی صاحاب شده ی کدام عطاریِ بی صاحابی بیرون کشیده اند؟ از 7 سالگی رشد استخوانهایشان زیاد می شود. قد می کشند می روند بالا. سرشان که ساییده شد به طاق آسمان، قوز می کنند می آیند پایین. بدنشان از ریخت می افتد. استخواها از اقصا نقاط بدنشان می زند بیرون. درد می کشند. اعصابشان به هم میریزد. دختر اولی تمام نشانه ها را دارد. 15 سالش است. النازش است. کیمیا اما 7 ساله است. یک دستگاهی می بندند به بدنش که جلوی رشدش را بگیرد. دردش می آید اما خب بهتر از سقوط آزاد از آن ارتفاع است انگار. می گوید کیمیا هم الان هم قد های من است. خب من زن بلند قدی محسوب می شوم.

همه این ها را میدانستم و دهان بی صاحاب شده ام را باز کردم و پرسیدم باز. میدانستم بعدش دچار مرگ تدریجی میشوم اما نتوانستم برق نگاهش را ببینم و چیزی نگویم. حرف که میزند چیزی چنگ می اندازد به گلویم دقیقن به همانجایی که نفسم ازش می آید بالا. راهش را بند می آورد. از فشارش چشمانم پر می شود. سرم را می کنم توی کامپیوتر. سعی می کنم جواب نامه ام را بدهم... لعنتی! یک بچه برای 200 تومن پول دارد درد می کشد. یک لحظه می روم در جلد الناز درد می کشم. از زشتی صورتم، از بدن از فرم افتاده ام،بیزار می شوم. یک آن می روم در قالب مادر دردم می آید از درد دختری که من زائیدمش. بعد میشوم محمدپور. یاد دختر بزرگه ام می افتم که 2 ماه دیگر عروسی اش است و آه در بساط ندارم. از بی پولی ام میمیرم. دختر خوشگله است عروس خانوم. باید با آبرو برود خانه ی بخت. فکر می کنم اگر خانه 36 میلیونی ام را برای درمان بی نتیجه ی الناز نفروخته بودم، اگر آبدارچی نبودم، اگر سواد داشتم، اگر می فهمیدم ژن بیماری قوی تر از جان نازک دخترانم است بچه دار نمیشدم. نقش محمدپور از پا درم می آورد...

برمیگردم خانه. توی راه از کنار گلفروشی بزرگ چهاراره جهان کودک می گذرم. یکی مرده. از تعداد زیاد دسته گلهای بزرگ و سفید با روبان سیاهش معلوم است. راننده به گلها پوزخند می زند که" دیگه حتمن آمرزیده شده خدا بیامرز!" و من به الناز فکر می کنم که هر کدام از دسته گلها باعث میشد 80 روز از شر درد خلاص شود...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩


جلو نزن عزیز!

پسر بچه ی 11 ساله لاغر با پوست سبزه و کوله پشتی بزرگی که مجبورش می کند برای حفظ تعادل، گردن بکشد به سمت جلو، سوار اتوبوس می شود. تمام صندلی های قسمت مردانه قبل از ورودش اشغال شده. بدون اینکه کوله ی سنگینش را در بیاورد، می نشیند روی پله ی بالایی. یک جوری خودش را جمع می کند که مجبور نشود برای سوار و پیاده شدن مسافران از جایش تکان بخورد. بعد با دست راست، زیپ کوله ی توی کولش را باز می کند. با تقلا کتاب قطوری را از پشتش بیرون می کشد. عینک گرد سبزش را با انگشت اشاره هول میدهد بالای بینی و سرش را می کند توی کتاب. تا مقصد در همان وضعیت می ماند.

نگرانش می شوم. نه نگران نمره ی عینک و بار سنگینش. دلم شور فاصله ای را می زند که با همسن هایش پیدا می کند و در آینده با جامعه. هر چند این فاصله خوب باشد...سخت می شود زندگی برایش...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧


تب

گمانم نصف شب است گرچه ساعت موبایل 9 را نشان می دهد. حتم دارم چله ی تابستان است. کولر هم خراب شده حتمی. از کی خوابم؟ سرم سنگین است. دشک داغ است و دارم فرو میروم در دشکی که هر لحظه گودتر میشود. قبل از آنکه بتواند مرا ببلعد با آخرین چکه ی جانم لای پلک های داغم را باز می کنم.  می توانم نور لامپ کم مصرف هال را که دزدکی خزیده زیر در را ببینم.

 مثل ماهی دهان خشکم را چند بار باز و بسته می کنم. بعد با زبان داغم لب های خشک نیمه بازم را تر می کنم. سعی می کنم آب دهانم را قورت دهم اما تنها فایده اش چسبیدن حلق خشکم به هم است. کویر است لامصب. دریغ از یک سراب حتی.

هوا داغ است. داغ و سرد. دستم را که از زیر پتو بیرون می آورم یخ می کنم. میبرمش تو می سوزم. با کف پا قسمتهای خنک ملافه را شکار می کنم. پایم را می گذارم روی خنکای ملافه، جیـــــــز صدا می دهد. اگر تاریک نبود حتمن  بخار سفیدش را هم می دیدم.

توانم که تمام میشود چشمانم را میبندم. تخت دهانش را چهار طاق باز کرده. هورم نفسهایش را روی پوست تنم حس می کنم. میگذارم مرا داغ داغ به نیش بکشد...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤


ویلان...

مثل زنی که نگران دیر آمدن آخرین فرزندش از مدرسه ویلان کوچه پس کوچه های این شهر درندشت شده در حالیکه نمی داند ساعت چند است؟ مدرسه کی تعطیل می شود؟ امروز چند شنبه است؟ اینجا کجاست؟ چند فرزند دارد؟ شوهر دارد یا نه؟ اصلن بچه ای در کار است؟...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢


از دفتر همراز خاتون

- آقا جان! خوابید هنوز؟! بیایید بیرون از زیر لحاف. ملت از شهرستان ها آمدند شما را ببینند. بعضیها بند کفش ها رو گره زدند به هم، انداختند گردنشان. پای پیاده آمدند دست‌بوس. تلخی نکنید آقا جانم! همراز قربان اخمتان، منتظرند ها. نمی آیید؟

[زن دست می برد سمت لحاف. مرد اما از زیر، لحاف را سفت چسبیده است.]

- بگویید گره ها را باز کنند. بپوشند کفشها را و برگردند سر زندگی هاشان. ما از دیدن روی خود در آیینه هم کراهت داریم. بروند خانه هایشان. روی ما دیدن ندارد...

[لحاف، ریز ریز می لرزد.]

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩


فیس بوق!

 امروز دیدم یک عکس بارها به اشتراک گذاشته شد و دوستانم انگشت شستشان را زده بودند زیرش. عکس مربوط به مرد چاقی است در لباس کار که نشسته و پک و پهلوی گوشتی به انضمام باسن کوچکش دیده می شود. ایرانی هم نیست از قضا. بعد زیر عکس نوشته اند کون گلابی! همش دارم به این فکر می کنم خب چاق است. دلش می خواهد چاق باشد. جنم ورزش هم ندارد. نمی خواهد اصلن خوش هیکل باشد. دغدغه اش نیست. باس به ما جواب پس بدهد؟ لباس هم که لباس کار است. در انتخابش بی تقصیر بوده. هیکلش هم اینطوریست. میریزد بیرون دیگر! بعد باس زیر این عکسِ ناجوانمردانه، ناجوانمردانه انگشت بزنیم؟ بنویسم "اه کثافت حالم به هم خورد." که اگر همین پهلو و باسن مربوط به زنی جوان و خوش هیکل بود می نوشتیم "جووون!"
وقتش نیست دماغمان را از ظاهر، هیکل و زندگی دیگران بکشیم بیرون و بگذاریم هوای تازه وارد ریه مان شود؟!

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸


پیرمردی با یک استکان چای مهربان در سینی...

 

آبدارچی دانشکده مان مرده. از سال 86 ندیده بودمش. روزهای دانشکده هم غیر از سلام آقای کراری! خسته نباشید آقای کراری! شاید حرفی بینمان رد و بدل نشد. چند باری هم چای تعارفم کرد که تشکر کرده و نخورده بودم. پیرمرد کوتاه قدی با لهجه غلیظ ترکی و چشمانی که تهش مهربانی می کرد به بچچه ها. کند راه میرفت. چای میبرد برای رئیس پیر دانشکده که دفترش چسبیده بود به آبدارخانه. رفاقتی داشتند با هم. همان چند متر راه هم آرام آرام قدم میزد با یک استکان چای توی یک سینی فلزی.
تنها باری که نشستم در آبدارخانه اش قرار بود متنی بخوانم تو شب شعر دانشکده و اضطراب بی تابم کرده بود. یک لیوان آب داد دستم. یادم نمی آید حرفی بینمان رد و بدل شد یا نه؟ اما نشستم آنجا توی آشپزخانه اش تا آرام گرفتم. او هم آن طرف تر استکان میشست برای خودش.
پلک که می زنم آقای کراری زیر پلکهایم، با پیراهن سیاه، غمگین قدم برمیدارد سمت دفتر رئیس در حالیکه شانه هایش خمیده است. یادم نیست پسرش فوت کرده بود یا برادرش؟
پیرمرد جاری بود در دانشکده حقوق بی آنکه حرف بزند. پر رنگ بود در عین کمرنگی... خسته نباشید آقای کراری!...

 

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦


هدفمند

به سمت هدف چنان قدم برمی دارد که

 لپ هایش می لرزد! 

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦


من؟!

 خیلی طول نکشید تا بفهمم دوستش ندارم. در مقابل لادن، نگاه، شراره، آناهیتا، نیلوفر و مهسا، "مرضیه" حرفی برای گفتن نداشت. در انتخابش بی تقصیر بودم. داده بودند دستم و گفته بودند مال تو! برو حالش را ببر. حالش را نبردم. مرضیه اسم خانوم بزرگ ها بود. اسم پیرزن ها.
12 ساله بودم که با چشمان اشکی نشستم جلوی بابا. گفتم از اسمم بیزارم. خودم را آماده کرده بودم برای یک مبارزه. برای تغییر. دست کشید روی سرم که "انتخاب اسم با تو و تشریفات تعویض با من." گفتم "پگاه". اسم بچه باحالهای مدرسه پگاه بود همیشه. گفتند:"پگاه هم شد اسم؟ بگرد یک خوبش را سوا کن." خیلی گشتم. یکی تنگم بود، یکی گشاد. یکی به تنم زار میزد، یکی ضجه. دست آخر از صرافتش افتادم. گفتم می ایستم تا بزرگ شوم، همین مرضیه اندازه ام شود. هرچه بزرگ شدم، مرضیه 4 وجب جلوتر بود. "ه" آخرش را زدم. شد "مرضی". باز به دلم نچسبید. خودم را دلداری دادم که ریشه اش "مرض" است لااقل. بوی شرارت میدهد و با روحیه ات سازگار است. قبولش کن. قبولش کردم. فکر میکردم قبولش کردم اما...هنوز که کسی صدا میکند "مرضیه"با تردید برمی گردم سمتش...  

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤


آخرین حرف

خیارشور چاقِ تنها، خودش را چسبانده ته شیشه نیمه پر آب که جایی برای پنهان شدن ندارد و با خشم به حبه سیر سفید جوان که بیخیال لمیده روی پای شاخه ترخون لاغر، می گوید: "سگ پدرا!" این را می گوید و چنگال فرو می رود در پهلویش...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱


58

 یک روز از خواب بیدار شوم. پتو را با پا کنار بزنم. بنشینم توی تخت. دست بکشم لای موهای به هم ریخته ام. همان اولِ راه، پنجه ام زمین گیر شود لای گره ها. بعد یک رشته موی فر بیوفتد روی شانه ام. ببینم موهای یک دست سیاهم پر از تارهای سفید شده. یادم بیاید 58 سالم است و همیشه مقاومت کرده ام در مقابل رنگ کردن مو به امید روزی که یک دست برفی شود. فکر میکردم موهای تمام سفید کلاس دارد. بعد هی گوش بخوابانم هیچ صدایی نیاید از هیچ کجای خانه. نگاه کنم ببینم بالشت کناری پف کرده و جای آشنای هیچ سری رویش نیست. بعد تمام موها را بالای سرم جمع کنم و با کش حوله ای صورتی، دو لا ببندمشان. یک جوری که 3 خط افقی پیشانی ام دیده شود. دست بکشم روی پوست صورتم، ببینم چقدر نازک شده! چروک های ریز گوشه ی چشمم با سر انگشتانم هم قابل دیدن باشند. بعد پاها که هنوز جوانترین قسمت بدنم هستند را جمع کنم توی شکمم. دست راستم را مشت کنم بگذارم روی زانوی چپ. چانه ام راتکیه دهم به مشتم و زل بزنم به عکس 5 نفره ی روی دیوار. فکر کنم توی عکس با وجود موهای خاکستری سشوار کشیده ام باز جوانترم انگار. آخ که این مرد با شقیقه های سفید و کت سرمه ای که بازوهایم را از پشت توی دست گرفته چقدر خوشتیپ است و آن زن جوان با چشمهای سیاه و لب های آلبالویی و موی فر مشکی مرا به یاد کسی بیاندازد که یک زمانی میشناخته ام و یک دخترک یک ساله بغلش باشد. موهای روشن گوجه شده ی دخترک چقدر همرنگ موی سر مردی باشد که دستانش را حلقه کرده دور شانه های زن جوان. بعد ببینم چراغ منشی تلفن هی خاموش و روشن می شود. چشمانم برق بزند. خودم را دراز کنم سمت تلفن. دکمه را فشار دهم. یک صدای عمیق مردانه از پشت خط بگوید:" عزیزم! با پرواز ساعت 7 برمیگردم. 9 میرسم در خونه. پایین باش. باز معلوم نیست چه خوابی برامون دیده این دختره؟! دعوت کرده برا شام. حسابی خوشگل موشگل کنیا. می بوسمت...بوق بوق بوق..." پاهایم را آویزان کنم از تخت. بگذارم روی سنگ سفید کف اتاق. پایم یخ کند. مور مورم شود. تنم پوست مرغی شود. کش صورتی را باز کنم از سرم. موها شُره کند روی شانه ام. دست کنم لای موها. بیشتر به همشان بریزم. حوله را از روی چوب لباس بردارم. بیاندازم روی شانه ام. همین طور که میروم سمت حمام دکمه ی ضبط را فشار دهم..." کی رفته ای ز دل...کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را...کی بوده ای نهان...کی بوده ای نهان...که هویدا کنم تو را..."

  
نویسنده : من و من ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠


لبخندی پنهان شده زیر سیبیل پر پشت سیاه

بعد من مرد باشم و او زن باشد. قرارمان هم باشد ساعت 11، سر میدان انقلاب زیر پل هوایی که معلوم است یک زمانی سفید بوده. تکیه بدهم به نرده اش و خیالم از پیراهن سیاهم راحت باشد که چرک نرده سیاه ترش نمی کند. چشم چشم کنم که ببینمش لای جمعیتِ زنان رنگ وارنگ با چشمهای سیاه و لپ های سرخ و لبان برجسته ی قرمز که حتمی برای هر چه آمده اند برای خرید کتاب نیامده اند. بعد یهو جمعیت کوچه باز کند و او بیاید. یک جوری بیاید که انگار آن همه زن دورش نیستند و او تنهایی دارد می درخشد لای آن چادر سیاه ارزانش که تهش به سبزی میزند. سرش پایین باشد و مرا که راهش را سد کرده ام از روی کفش های بندی قوه ای واکس نزده ام بشناسد. سرش را بیاورد بالا. کمی چادرش را شل کند دور قرص صورتش. لبخند بزند. سلام کند. سلام کنم. حالش را بپرسم. حالم را بپرسد. از هوا بگوید که چه گرم شده و این را که بگوید انگار که اسم رمزمان باشد، پایمان راه خودش را بگیرد تا برسد به آب میوه فروشی همیشگیمان. بعد بروم برایش شیرموز بخرم. حواسم باشد که خودم هوس سن ایچ کرده باشم که ته جیبم قدر پول تاکسی جفتمان بماند موقع برگشتن. او بنشیند لب جدول. من بایستم جلویش. بعد هی گردن بکشم و زل بزنم توی چشم مرد‌های غریبه که یک وقت هوس نکنند شیرموز خوردنش را دید بزنند. بعد همین طور که لبش به لیوان است چشمانش را بیاورد بالا و از توی لیوان بخندد برایم و من با نگاهم مهربانی کنم به چشمهایش و از زیر سیبیل سیاهم لبخند مردانه ام دیده نشود...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩


اصلاح

 
- طرف همچین اُلدورَم اُلدورَم میکرد که...
- اُلدورم بُلدورَم!
-هان؟
-درستش اُلدورَم بُلدورَمه.
-اُلدورَم یعنی چی؟
-نمیدونم.
-بُلدورَم یعنی چی؟
-نمیدونم.
- داشتم میگفتم...طرف همچین بُلدورم بُلدورم میکرد که...
 

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩


درگیر...

منتظر مریمم. رفته تا اداره ی پست و بیاید. پارکبان جوان میزند به شیشه. نگاهش می کنم. چشمانش را که در اثر آفتاب زودتر از موعد چروک شده است، جمع می کند و میگوید:" چقد می مونی؟"

" دو دقیقه! الان میرم."

" باشه عزیزم" و همینطور که دارد دور میشود چند تا عزیزم-جانم میبندد به هیکلم.

طبق عادت همیشه آفتابگیر ماشین را پایین می آورم و خودم را توی آیینه اش برانداز می کنم. دست میکشم زیر چشمم که در اثر بی خوابی های شبانه طوق افتاده که صدایی از سمت چپ از جا می پرانَدَم. " از نظر من که خوشتیپی." رویم را برمیگردانم. پارکبان است.

"بله؟!"

" هیچی. میگم نمیخواد خودتو نیگا کنی. از نظر من خوشگلی."

چشمانم را می درانم. "منظورت چیه؟"

شانه بالا می اندازد. " منظوری ندارم."

" پس بهتره همینطوری بی منظور به راهت ادامه بدی."

بی هیچ حرفی میرود. انقدر حواسم به این بود که چهره ام عصبانی به نظر برسد که یادم نمی آید که اصلن حالت چهره ی مرد را دیده ام یا نه؟ یعنی ناراحتش کردم؟ اگر خوشتیپ و پولدار بود هم همینطور برخورد می کردم؟ با خودم رو راست که باشم من با بیشتر متلک های خیابانی خندیده ام. حالشان را برده ام. حس جذابیت کرده ام. اصلن به نظرم برای حفظ روحیه باس هر 8 ساعت یک متلک شنید. خب پس چرا انقدر تند برخورد کردم؟ مشکلم پارکبان بودنش است؟ یا اینکه ناغافل ایستاد دم شیشه ی ماشین و یک جوری حرف زد که یکه بخورم؟ کلافه میشوم. چه مرگم بود پریدم بهش؟

با تق تق ضربه به شیشه از خودم بیرون کشیده می شوم.

" خانوم! میشه 300 تومن."

" چی میشه 300 تومن؟"

" از یک دقه تا یه ساعت 300 تومنه." و مشغول نوشتن قبض می شود.

" آقا! من اصلن نمی فهمم مشکل شما چیه؟" از پارک می آیم بیرون و دوبله می ایستم و توی آیینه به مریم که دارد به ماشین نزدیک می شود نگاه می کنم...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸


وقتی بچه بودیم 4

با مامان حرفم شده. انقدر فیلم و کارتون دیده ام که بدانم در این شرایط باید وسایلم را جمع کنم و بزنم بیرون. می نشینم کف اتاق. روسری آبی آسمانی با حاشیه دالبر و عرض یک متر و ده که مدتها پیش از مامان کف رفته ام را پهن می کنم روی زمین. وسایلم را از کشو میکشم بیرون و میریزم وسط روسری. لبه ها را ضربدری به هم گره میزنم. دلم میخواهد چوب داشتم که بقچه ام را بزنم سر چوب و بزنم بیرون از خانه. اما خب توی آپارتمان 80 متریمان خبری از چوب نیست. مچ لاغرم را از لای گره ها رد می کنم و بقچه را می اندازم روی دوشم. در فلزی خانه را باز می کنم و برای همیشه میزنم بیرون.

در را میبندم و همزمان چراغ زماندار راهرو خاموش می شود. زیادی تاریک است. می ترسم چراغ را روشن کنم و مامان بفهمد پشت در‌م هنوز. توی تاریکی این پا و آن پا می کنم. خودم را می چسبانم به خنکای در فلزی خانه که حتمن آن طرفش خیلی گرمتر است. صدای قاشق و چنگال ها قاطی صدای مرد همسایه که تازه از سر کار برگشته از دیوار های نازک ساختمان رد میشود. توی تاریکی، سرخی آتش سیگار یکی از مردهای همسایه دیده میشود. خدا خدا می کنم چراغ را روشن نکند. نمی کند. خودم را فشار میدهم به در. "پس این همه مردم چطور از خانه هایشان فرار می کنند؟"  مغرورتر از آنم که برگردم خانه و ترسوتر از آن که کنده شوم از در. قبل از آنکه اشک هایم قل بخورند روی صورت وحشتزده ام، مریم در را باز می کند و با آن صدای نازک کودکانه اش می گوید:" مامان میگه بیا تو!" سرم را می اندازم پایین. بقچه ام آویزان دستم می شود و می روم تو.

کل فرار از خانه ام شده بود 5 دقیقه اما نه برای آن دخترک موفرفری لاغر 6 ساله...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧


وقتی بچه بودیم3

 5-6 ساله بود* که فهمید دلش اسکیت میخواهد و میدانست یک بچه ی خوب دلش هر چه میخواهد، نباید بخواهد. برای همین رفت سراغ کشوی پایینی کابینت. دو تا کیسه فریزر بیرون کشید. نشست روی زمین و کیسه ها را کشید روی پاهایش. سر کیسه ها را دور مچ ها محکم کرد و لیز خوران خودش را رساند به فرش پذیرایی که آن وقت ها خیلی بزرگتر از هم‌قدهای امروزش به نظر می آمد و در جهت خواب فرش شروع کرد به پاتیناژ. به ته فرش هم که می رسید نوک‌پا، نوک‌پا برمیگشت سر جای اولش و دوباره د به بازی. خیلی طول نکشید که 3 دختر لاغر دیگر هم روی فرش مشغول اسکیت بازی شدند. صدای جیغ های خنده ناکشان با داغی اصطکاک 4 جفت پای کوچک قاطی میشد...

 

* من کوچک

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤


وقتی بچه بودیم2

دلمان وان میخواست و نداشتیم. یا فقیرتر از داشتن یک وان بودیم و یا آن زمان مد نبود تمام خواسته های کودکان برآورده شود. در عوض مامان چاهک حمام را با پلاستیک می بست و شیر آب را تا ته باز میکرد. آب چند سانتی بالا می آمد کف حمام. بعد 4 دختر با شورت های کمرنگ، دمپایی ها را در دستشان میکردند و کف حمام کرال سینه میرفتند....

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤


وقتی بچه بودیم1

مامان یک پایم را میگرفت و به پشت میخواباند کف حمام و دِ به لیف زدن. من ضعف می کردم از شدت قلقلک. هی با پای آزادم لگد می پراندم تا از چنگش خلاص شوم و مالکیت کف پایم را پس بگیرم. همزمان هم به چپ و راست غلت های ناموفق میزدم. کف دستهایم را میکوبیدم روی کاشی های خیس و قطرات آب پخش میشد توی هوا و هی خنده های جیغ ناکم میپیچید در حمام و مخلوط میشد با بخار غلیظ و صدای آب، در حالیکه سه دختر لاغر با شورت ها کم رنگ در صف لیف کف پا ایستاده بودند...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤


سوراخ های ریز

سنگ پایم عزادار است. از وقتی یادم می آید عزادار بوده و هیچ هم به روی خودش نمی آورد. یکجوری رفتار می کند انگار سنگ پای قزوین است ولی هر که نداند، من که میدانم مال همین اطراف است. اهل درد دل هم نیست لامصب. بارها نشسته ایم کف حمام و هی پای نوازش کشیده ام به سرش. هی برایش آه سوزناک کشیده ام و حرف زده ام که حرفش بیاید اما درست وقتی که میرسد به داستان زندگی اش، صدایش میشکند. سرش را میبرد زیر دوش. هیچ وقت نفهمیدم آب بود که از سوراخ های چشمان ریزش میریخت یا اشک؟ همان اوایل یک بار برایش لباس نو خریدم. نه از این رنگ وارنگ ها! نه! سرمه ای بود با ستاره های سفید. قد تنش بود. گفتم وقتش شده رخت عزایش را دربیاورد. همینطور که سرش پایین بود، چشمهایش را آورد بالا. یک جوری نگاهم کرد که زیر معده ام منشعب شد. زود لباس را چپاندم توی دهانم و خودم را گربه شور کردم، زدم بیرون. خودش هم دست گذاشت زیر چانه اش و دوش را باز کرد روی سرش...

  
نویسنده : من و من ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳