تفاوت!
چند روز پیش بابا از محل کار قبلی اش آوردش خانه. با همه ی بشقاب ها فرق داشت. نمی گویم زشت تر یا زیباتر بود. فقط فرق داشت. مامان آن را قاطی دیگر بشقاب ها گذاشت توی کمد. هیچ کس دوست ندارد در آن غذا بخورد. حتی اگر روی همه ی بشقاب ها باشد از زیرش یک بشقاب دیگر بر میداریم. آنقدر این کار تکرار می شود تا بشقاب های کمد تمام شود و او تنها بماند.
به این فکر کردم که بعضی آدم ها هم این گونه اند. آخرین انتخاب اند. نه به خاطر اینکه از دیگران بهتر یا بدتر هستند. فقط به خاطر اینکه متفاوتند...
لااااااااااااااغر!
خانوم پیر قلنبه دارد در مورد وسواس تمیزی زن برادر زاده اش صحبت می کند. می گوید:" از صب تا شب داره این آشپزخونه رو میسابه می بینمش عصبی می شم شده اندازه ی..." سرش را به چپ و راست می چرخاند و ادامه می دهد:"...آره شده اندازه ی اون خانوم" همه به طرفم بر میگردند. و باز ادامه می دهد:" اونم 40 کیلوه" می گویم:" ولی من 50 کیلو ام". می گوید:" خب اون قدش هم بلنده" می گویم:" خب قد منم بلنده" بحث را ادامه نمی دهد. رویش را برمیگرداند و باز درباره ی وسواس زن برادرزاده اش داد سخن می دهد. به هدی می گویم:" یعنی لاغرتر از من پیدا نکرد تو استخر به این بزرگی؟"
پ.ن: خدایا یادت می آید که گفتم می خواهم چاااااااااااااااااق شوم؟ بیخیال چاق کردن من! فقط کاری کن وقتی پیر می شوم مثل آن خانوم قلنبهه نشوم!
لعنت!
لعنت بر پدر و مادر کسی که روی صندلی ها شعار بنویسه!
پ.ن: این جمله ای بود که یک راننده اتوبوس عصبانی و شاید هم خسته از پاک کردن مدام روی یکی از صندلی ها نوشته بود!
خمیازه!
- وقتی خمیازه می کشی می توانم انگشت اشاره ام را بدون اینکه با پره های بینی ات برخورد کند وارد دماغت کنم.
- شاید انگشتت با چیزی برخورد نکند اما سرت حتما با جسم سخت برخورد خواهد کرد!
شب بیداری!
- تو که هر شب تا 3 بیداری، صبح چه جوری می ری سر کار؟
- با دهن سرویسی!
لغزش
پایم را گذاشتم روی دمپایی حمام خیس و سر خوردم...
من به زمین می خورم و ستون فقراتم آسیب می بیند و روی تخت بیمارستان دراز کشیده ام در حالی که می دانم دیگر هرگز نمی توانم راه بروم. و چشم در چشم دوستی می دوزم و در حالی که سعی می کنم لبخند بزنم می گویم : دیگر هرگز نمی توانم موقع راه رفتن کفشهایت را از پایت درآورم و دو قطره اشک روی گونه هایم می لغزد...
این تصاویر در کسری از ثانیه - از زمانی که تعادلم بر هم خورد تا زمانی که قبل از زمین خوردن تعادلم را به دست می اورم-از جلوی چشمانم می گذرد...
پ.ن: دوستی می گوید امثال شوخی درآوردن کفش دیگران هنگام راه رفتن و سد کردن راهشان مربوط به یک زمان خاص می شود- فکر می کنم منظورش دوران طفولیت است- و فکر می کند این شوخی مناسبی برای سن و سال من نیست. با خودم فکر می کنم آیا من باید تغییر کنم؟! با خودم رو در رو می شوم و در چشمان خودم زل می زنم و می بینم برای من خیلی آسانتر است که خودم را به دستان خسته ی روزگار بسپارم و دیگر برای حفظ نشاط زندگی تلاش نکنم و دست از مبارزه بکشم حال آنکه این مبارزه از نگاه دوستانی ابلهانه و کودکانه است...همیشه سعی کردم آدمهای زندگی ام را، دوستانم را و هر کس را که سر راه زندگی ام قرار می گیرد همان طوری که هستند بپذیرم اما نمی دانم چرا باید خودم را به همه ثابت کنم؟!...
پوست و سرما
تا چشمم به صحنه می افتد ناخوآگاه رویم را برمی گردانم. از حالت چهره بادی می فهمم که او هم شاهد صحنه بوده و هر دو می گوییم اَه و پقی می زنیم زیر خنده!
با دیدن این صحنه برایم یک سوال پیش می آید یعنی از سوز سرما بر روی پوستش نمی فهمد که شلوارش زیادی آمده است پایین؟!
پ.ن 1: داشتم فکر می کردم اگر جای من و آن آقا عوض می شد عکس العملش چه قدر با من متفاوت می بود گمانم برمی گشت و دوباره دید می زد! طبیعتمان انقدر متفاوت است یا من مشکل دارم؟! گمانم یاد گرفته ام که نباید نگاه کرد در این مواقع!
پ.ن2: بادی بعد از دیدن این صحنه به شوخی گفت: یالا بدو برو تو وبلاگت بنویس! دیدی نوشتم!؟
بودن یا نبودن
خودم را انداختم در آغوشش و زار زدم.
تا حالا هیچ خواب بدی را با این همه جزییات ندیده بودم.
و چه شیرین قربان صدقه ام می رفت.
بابا می دانم که اینجا را نمی خوانی اما دلم می خواد بدانی که
دنیا را بدون تو نمی خواهم و چه قدر عالی بود که بعد از آن خواب لعنتی نشستم و صبحانه خوردنت را سیر تماشا کردم هر چند که هنوز اشک هایم روی گونه هایم می لغزید. هرگز نمی توانی تصور کنی که چه قدر دوستت دارم...
عطر!
نفهمیدم که چطور توانست ما را بکشاند به سمت غرفه ی فروش عطرهای روغنی اش! به خودم که امدم 6 عطر را رو و پشت هر دو دستم زده بود و هی قهوه جلوی بینی ام می گرفت و دوباره در شیشه ها را باز می کرد و بوهای مختلف به خوردم می داد ودر این میان هی عزیزم و الیزابت بست به هیکل من و بادی. دست آخر وقتی دید ما بر سر انتخاب یک عطر به تفاهم نمی رسیم گفت:" خب سلیقه ها متفاوته عزیزم تو یه عطرو می پسندی که الیزابت نمی پسنده و برعکس" گفتم:" ولی ما باید به تفاهم برسیم سر این موضوع" گفت:" مگه شما هم..." با نگاه تیزم حرفش را قورت داد و گفت:" منظورم هم خونه بود چرا اینجوری نگاه می کنی عزیزم؟" گفتم:" چون حرف بی ربط می زنی"
دست آخر وقتی نتوانست به ما عطری قالب کند و ما رویمان را کردیم آن طرف که برویم گفت:" اصلن همونی که بهتون گفتم!"
"چ"
-دلم می خواد "چاااااااااااااااااااق" بشم.
- نه تو نمی خواد "چاااااااااااااااااااااق" بشی. تو "چااااااااق" بشی هم بسِته.
- در واقع من اگه "چاااق" هم بشم راضی ام به خدا!
- می دونی چیه؟ تو اگه "چاق" هم بشی باید کلاهتو بندازی هوا!
- یعنی من الان یک "چق" محسوب میشم؟!
- راستشو بخوای تو "چ" ای بیش نیستی!
پ.ن: بادی جون متشکریم!
