صندلی خالی...
فقط ١٨ سال داشت که مرد. سالهای آخر زندگی اش را اصلا به یاد ندارم. بچه که بودم او را همان طوری که بود دوست داشتم. سعی می کردم برایش مادری کنم. کمی بزرگتر که شدم "من کوچک" این وظیفه را بر عهده گرفت. تقریبا عروسک همه ی بچه های فامیل بود. از او نگهداری می کردیم. با پول تو جیبیمان برایش خوراکی می خریدیم و او خودش را برایمان لوس می کرد.
او هیچ وقت بزرگ نشد اما من روز به روز بزرگتر می شدم و دیگر نیازی به اسباب بازی نداشتیم. کم کم متوجه نقایص او شدم. با خودم فکر می کردم چرا او اینقدر کم حرف می زند؟ چرا زبانش سنگین است؟ چرا انگشت های کوچک دستانش فقط ٢ بند انگشت دارد؟ چرا سالهاست که کلاس اول است؟ چرا ما بزرگ می شویم ولی او همیشه کوچکترین بچه ی فامیل باقی می ماند؟ چرا ...؟
کم کم حضورش آزارم می داد. در میهمانی ها روی یک صندلی می نشست و به دیگران زل می زد. دیگر همه ی بچه ها بزرگ شده بودند و انگار زمان بازی با او گذشته بود.
تا اینکه ٣ سال پیش تماس گرفتند که کلیه های "حسن" از کار افتاده و چند روزیست بی هوش، در بیمارستان بستری است. گفتند برایش دعا کنید، کردم ولی نه از ته دل...وقتی خبر مرگش را دادند، گریه ام نگرفت ولی خیلی فکر کردم که به یاد بیاورم آخرین بار کی او را دیدم؟ ولی به خاطر نیاوردم، فقط تصویر کودکی١٣٠ سانتی متری با ابروهای پر پشت با خرمنی از موهای مشکی و پشت لبی سبز در ذهنم باقی مانده بود...
پ.ن١: "من کوچک" می گوید: انگار حسن نبود، از اول نبود...
پ.ن٢: "ایرونی" کجایی ی ی ی ی ی ی؟؟؟
دم بریده!
قبل از عید خریده بودمش. می خواستم به عزیزی هدیه اش کنم، که نشد. خیلی زیبا بود. سری سرمه ای با باله و دم فیروزه ای رنگ داشت. یک بار دیدم ظرفش خالی است، بی حرکت افتاده بود روی زمین. زود انداختمش داخل آب. شروع کرد به شنا کردن. نفس راحتی کشیدم. چند روزی گذشت درون آبش نقطه های سیاهی دیده می شد، مدتی طول کشید تا بفهمم این ها پولک های ماهی بینوا هستند ولی دیر متوجه شدم قارچ گرفته، نیمه ی پایین بدنش فلج شده بود و تقریبا کف ظرف می خزید.با دوستم_ که دکتر ماهی هاست_ تماس گرفتم، گفت هر ٢۴ ساعت ٨/١ کپسول تتراسایکلین را درون ابش حل کن، کردم. رفته رفته ریزش پولک هایش قطع و حالش بهتر شد. اما همچنان دمش فلج بود و هنگام شنا مثل وزنه در انتها بدنش سنگینی می کرد. هنگامی هم که شنا نمی کرد، کف ظرف به حالت نشسته بی حرکت می ماند اما مهم این بود که هنوز نفس می کشید.
به زنده بودنش راضی بودم تا همین چند روز پیش که از سفر برگشتم که دیدم ای وای! از دم خوشرنگش اثری نیست. هرچه در آب دنبال دمش گشتم چیزی نیافتم! با خودم گفتم نکند از گرسنگی دمش را سق زده است؟ باز هم با دوست شیلاتی ام تماس گرفتم. گفت :" از آب آلوده دم خوره گرفته و باید آموکسی سیلین درون آبش حل کنم و هر ٨ ساعت آبش را عوض کنم". دیدم این طفلک اگر چند روزی بیشتر دست من بماند ر...ق رحمت را سر می کشد. عطایش را به لقایش بخشیدم و امروز فرستادمش پیش دوستم. فکر کنم دلم برایش تنگ شود...
آآی ی ی!!
اگر می خواهید نشیمنگاهتان سیاه و کبود شود،
اگر می خواهید یک نوار خونمردگی به قطر ۵ سانتی متر عرض کمرتان طی کند،
اگر می خواهید پشت ران هایتان همرنگ نشیمنگاهتان شود،
اگر می خواهید بلند ترین جیغ های زندگیتان را بکشید،
اگر می خواهید در حین کشیدن بلندترین جیغ های زندگیتان با دهان باز به درون دریا پرتاب شوید و چند قلوپی هم از آب دریا میل کنید
و اگر می خواهید هیجان انگیزترین تفریح آبی را امتحان کنید،
حتما شاتل* را تجربه کنید.
* شاتل نوعی تیوپ بادی است با یک تا چند سوراخ که افراد با نشیمن درون سوراخ ها فرو می روند. این تیوپ به وسیله ی طنابی به طول ١٠ متر به قایقی تندرو متصل شده است و قایق با سرعت تمام ایت تیوپ را به دنبال خود می کشد.
پ.ن: ما خیلی خوبیم و یکی از مفرح ترین و هیجان انگیز ترین سفرهای زندگیمان را تجربه کردیم.
دوباره سفر!
توجه توجه
دوستان عزیز ما باز هم عازم سفر هستیم و تا دوشنبه از حضور در جمع مجازی دوستان مجازی معذوریم. تند تند آپ نکنید که هنگام بازگشت مجبور به اضافه کاری نباشیم. به صورت مجازی همه ی شما را تک تک بوسیده و از حضورتان رفع رحمت می کنیم...
باران
دیشب صدای باران هوش از سرم پراند. انگار که عاشق باشم بی بهانه لبخند می زدم...
پ.ن: تا دمدمه های صبح صدای پچ پچه هایم با من بزرگ با صدای مهربان قطرات باران در هم می آمیخت.
تنهایی!
همه داریم با هم حرف می زنیم و می خندیم که یک آن احساس می کنم چقدر تنها هستم. خیلی تنها هستم.با اینکه همه دوستان چندین ساله ی من هستند اما احساس می کنم تنهاترین آدم دنیا هستم.از حس تنهایی لبریز می شوم. هر لحظه ممکن است سر بروم. دارم خفه می شوم. دیگر نمی توانم جمع را تحمل کنم. آرام و بی صدا جمع را ترک می کنم.
مدتی با خودم خلوت می کنم و فکر می کنم.به این فکر می کنم که این حس تنهایی را از کی دارم یدک می کشم؟
دلم می خواهد کسی متوجه غیبتم شود و بیاید دنبالم. همیشه همین طورم. خودم را گم می کنم که کسی پیدایم کند. گاهی دلم برای کسی که نمی دانم کیست تنگ می شود و بعد زیر قلبم فشرده می شود. هی به مغزم فشار می آورم که او کیست که اینقدر دلتنگش هستم؟ نمی دانم کیست اما جای خالی اش در آغوش خالی ام بدجوری توی ذوق می زند.
مدتی می گذرد، کسی دنبالم نمی آید. ولی من آرام شده ام. با خودم فکر می کنم یعنی اصلا متوجه غیبتم شده اند؟ آرام به اتاق باز می گردم. بعدها می فهمم دوستان خواسته اند به خلوتم احترام بگذارند. اما رویم نمی شود بهشان بگویم من احترام نمی خواستم، توجه و محبت می خواستم. دوست داشتم خودم را برای کسی لوس کنم هرچند با حرفهای قلنبه و سلنبه ی همیشگی ام درباره ی استقلال و اتکا به نفس و ... در تناقض باشد.
کمبود محبت ندارم اما گاهی واقعا احتیاج به احساس تعلق به کسی ، چیزی یا جایی می کنم...
پ.ن: من کوچک می گوید: چه قدر ناله می کنی! آخر می دانید ناله کردن در خانه ی ما ممنوع می باشد!
جنایت من!
داشتم جنایات دوستان را در کامنت دونی ایرانی نامه می خواندم که از جنایاتی که در حق حشرات و حیوانات مرتکب شده بودند گفتند و به این فکر می کردم من دیگر این قدر ها جنایت کار نبودم یادم میاد بچه که بودم عاشق جک و جانور بودم یک بار یک قورباغه رو از یک پایش به صورت سر و ته گرفتم -نه از روی بدجنسی فقط چون فکر می کردم یک قورباغه را همین جوری باید بگیرم -انقدر نگه داشتم تا پایش کش امد. بعد دیدم یک پایش دراز شد برای همین پایش را عوض کردم و از آن یکی پا نگهش داشتم تا آن یکی هم کش امد. آخر سر هم رهایش کردم یک کمی بد راه می رفت اما لااقل زنده بود هنوز....
نامردی!
"سوم بشیم خیلی بهتر از این است که نامرد بشیم!"
این جمله ای بود که پسر خاله ی ١٠ ساله ام هنگام بازی منچ به من گفت.من و عباس همگروهی بودیم. بعد از چندین و چند بار تاس ریختن اولین ۶ را آورده بودیم. چند خانه ای جلو نرفته بودیم که من کوچک در موقعیتی قرار گرفت که می توانست تنها مهره ی ما را از بازی خارج کند. با هزار عجز و لابه منصرفش کردیم و قول دادیم حمایتش کنیم. بازی ادامه داشت تا اینکه من کوچک قصد داشت اخرین مهره اش را نیز درون خانه ببرد. و من در دلم گفتم :"گور بابای قول و قرار" و مهره اش را زدم. من کوچک فداکاری اش را یاد اوری کرد. من شانه بالا انداختم که به من چه؟ اما عباس مهره ها را به جای اول بازگرداند و گفت:"سوم بشیم خیلی بهتر از این است که نامرد بشیم"
