هنوزم های من
هنوز هم مثل دوران دبستان نوشته هایم پر است از غلط املائی.
هنوز هم دوست دارم بدانم اولین ماشین ترافیک های سنگین صبحگاهی کدام است.
هنوز هم نمی توانم دست راست و چپم را بدون نگاه کردن به ساعتم از هم تشخیص بدهم.
هنوز هم یادم نمی ماند که رنگ اول پرچم ایران سبز است یا قرمز.
هنوز هم حوصله ندارم وقتی از راه می رسم لباسهایم را در کمد آویزان کنم. لباسهایم را از اول تا آخر هفته پایین تختم تلنبار می شود تا شاید آخر هفته آنها را در کمد بگذارم.
هنوز هم عاشق جفت پا پریدن از پله و جوب و هر بلندی دیگری هستم.
هنوز هم شوخی های بی پایان من بزرگ مرا به سر حد جنون می کشاند.
هنوز هم وقتی جایی ساق دست ، جوراب و لباس راه راه و رنگی رنگی میبینم دلم با عقلم دست به گریبان می شود که آن را بخرد.( بین خودمان بماند تازگی ها عاشق کلاه هم شده ام)
هنوز هم وقتی من بزرگ بی سر و صدا خوابیده به طرفش میروم خم می شوم و گوش می دهم تا مطمئن شوم نفس میکشد.
هنوز هم از کیف هایم انواع عروسک ، پیکسل و زلم زیمبو( زلم زیمبلا، زلم زیمبول ، زلم زیمبا و...) آویزان است.
هنوز هم مشغول کامل کردن کلکسیون لوازم التحریر میلان ام هستم.
هنوز هم به چهار چیز غبطه می خورم: نبوغ، قلم خوب، آواز خواندن با صدای خیلی خوب و پشتکار. به این آخری بیشتر از بقیه غبطه می خورم.
هنوز هم پایه ی پیاده روی های دو نفره ی طولانی مدت هستم تا آخر دنیا.
پ.ن: با خواندن "هنوزم" های زهرا باقری شاد به هوس افتادم تا از هنوز هم های خودم بنویسم
