و من در پیچاپیچ همت گم شدم

امروز روز من نبود. ۳ ساعت مرخصی گرفتم که بیام خانه و مطلب هفته‌نامه را آماده کنم و ساعت ۶ ببرم دفتر مجله. آمدم خانه بعد عین ۳ ساعت را زل زدم و این علامت اینترنت پایین صفحه که زیر مثلثی زرد استتار شده بود. تا وقتی از خانه زدم بیرون اینترنت وصل نشد. مطلبم نصفه ماند. گفتم حالا یک وقت بدقول نشوم پیش آنها. می‌روم آنجا یک کاریش می‌کنم. ماشین مامان را برداشتم و زدم بیرون. از دم در خانه گیر کردم در ترافیک. چراغ سر چهارراه خاموش بود و ماشین‌ها در هم گره خورده بودند. بوق و دود و اعصاب بود که می‌رفت هوا. یک راه در رو پیدا کردم و به یک مکافاتی خودم و ماشین را رهانیدم. هنوز کاملن رها نشده بودم که خوردم به ترافیک سر میدان. بعد هم ترافیک همت شرق. به ساعت نگاه کردم. عرق سرد نشست روی تنم. بعد گر گرفتم. بعدش هم دوباره عرق کردم. زنگ زدم گفتند منتظر می‌مانند تا برسم.

چند روز پیش رادیو داشت می‌گفت دانشمندان دارند روی پرواز زنبور تحقیق می‌کنند تا بتوانند از آن طریق ماشین پرنده بسازند. راننده تاکسی خندیده بود. مسافر دنبال خنده‌اش را گرفت که: «از حالا به بعد باید مواظب بالای سرمان هم باشیم.» آن روز خبر برایم معنی خاصی نداشت اما امروز و در آن مصیبت ترافیک به این فکر می‌کردم که  دانشمندان هر غلطی که می‌خواهند بکنند الان وقتش است. به این چیزها فکر کردم و سلانه سلانه و با قدم‌های مورچه‌ای از بین ماشین‌ها خودم را رساندم به خروجی مدرس جنوب که بعد از آنجا بروم هفت‌تیر، بعدتر هم ایرانشهر. تا دیدم خروجی مدرس خلوت است بال درآوردم و به‌سان تازه عروسی به آغوش داماد پریدم. داماد لعنتی اما تو زرد از آب درآمد. به جای مدرس جنوب پیچیده بودم در جردن خراب‌شده. از ماشین بغلی پرسیدم مدرس جنوب؟ گفت برو حقانی. رفتم اما در آن حقانی کوفتی فقط یک دانه مدرس شمال صاحاب مرده بود. زنگ زدم گفتم نه تنها نمی‌رسم بیایم بلکه آنقدر گم شدم که معلوم نیست بتوانم خودم را پیدا کنم. بعد هم توی ترافیک گور مرگ شده ۷ شب، حقانی را به سمت همت غرب کوفتی راندم. ساعت ۸ که رسیدم سر چهارراه خانه چراغ راهنمایی ذلیل مرده هنوز خاموش بود، سه چراغ اعصاب من هم.

/ 6 نظر / 15 بازدید
آزاده

این اتفاق بارها برای من افتاده. دقیقا مواقعی که خیلی دیرم شده بوده و کلی تو ترافیک گیر کرده بودم، راه را هم اشتباهی رفتم. خیلیییییییییی اعصاب خردکنه. خیلی. باید از حقانی وارد مدرس شمال میشدی بعد دوباره وارد حقانی غرب میشدی و بعد مدرس جنوب. من که هیچوقت از رو تابلوهای خیابان راهم رو پیدا نکردم.[چشمک]

منطقه امن

فصلِ دو نفره ی تنهایی های من... فصل دویدن ها و نرسیدن ها... فصل تلقین هر رسیدنی که برایش نباید رفت... فصل تلقین تنهایی هم پاییز قشنگی دارد و حتمن دو نفره نیست... این روزها خوبم... خسته نیستم از انتخاب هایم بزرگ و بزرگ تر شده این تنهایی حتی از حجم من... گاهی دلم میخواهد برش دارم بیندازمش از روزهایم دور اما گاهی که به پاییز های دونفره فکر میکنم به روزم شما هم دعوت....

حرا

صرفن واسه سوختنتون می گم که ما تو شهرمون نه تراکفیک داریم نه از این بی اعصابیای شما و صرفا واسه سوختن خودم می گم که آرزوم اینه که یه روز اون قدر ذهنم خالی بشه ، اون قدر دغدغه هام کم بشه که بتونم به ترافیک و چراغ راهنمایی خاموش بگم دغدغه و در وصف همچین روزی که شما گذروندین بگم "امروز روزم من نبود "

حرا

ببخشید آره زیاد خوب نگفتم ولی منظورم این نبود که مهم ترین دغدغه تون این جور چیزاس راستی چیزی که تو این چند کامنتم یادم رفت بگم تمجید از قلم خوبتونه و وب دوست داشتنیتون موفق باشین

ت ت

عالی بود [دست]