چوب‌ها برای چه پایین می‌آیند؟ یا یک اتفاق معمولی

با چوب کوبید توی سر پسر. داشتند از چهارراه رد می‌شدند. غروب همین چند روز پیش بود که هوا یکهو سرد شد. سرم را در یقه کاپشن فرو کرده بودم و می رفتم سمت خانه که ‌دیدم زن با آن دامن بلند مشکی که پایینش از آب باران خیس بود، دارد پسر را محکم با چوب می‌زند. با چوبی بلند و باریک قصد متلاشی کردن مغز پسر را داشت. صدای «ترق» برخورد چوب با سر پسرک ۷-۸ ساله را از دور می‌شنیدم. پسرک، کودک دیگری را بغل کرده بود و از یک قدمی زن دور نمی‌شد. انگار با طناب بسته باشندش. هی کتک می‌خورد، گریه می‌کرد و بعد از پاک کردن دماغش با آستین، بچه را توی بغلش جابجا می‌کرد و دنبال زن می‌رفت. زن کولی انگار در زندگی قبلی اش طبالی چیزی بوده باشد، روی جمجمه پسر ضرب گرفته بود. با هر «ترق» که می‌شنیدم چشمانم ناخودآگاه سفت بسته می‌شد. ترق ترق ادامه داشت تا باغچه بزرگ گوشه خیابان و پنهان شدنشان بین درخت‌ها. داشتم دور می‌شدم که دیدم دارم برمی‌گردم. صدای سر پسر که به زودی تبله می‌کرد نگذاشت که بروم. «نزنش...هی خانوم د می‌گم نزنش» زن برگشت سمتم. نگاهم کرد. چشم دراندم که مثلن بترسد. گمانم به اندازه کافی ترسناک نبودم که شروع کرد به داد زدن. از لای لب‌هایش نفرت و تف بود که می‌ریخت بیرون. حدس زدم این نوای ضعیف، فحش‌است که لای صدای ماشین‌ها گم می شود. ایستادم. نرفتم. پسر هنوز در یک قدمی زن زار می‌زد و بچه را که انگار به خاطر وزنش از بغلش سر می‌خورد پایین، انداخت بالا. زن پشت کرد به من اما از صرافت خرد کردن جمجمه پسر افتاده بود انگار. چند لحظه بعد در راه خانه بودم.

سنسورهای درد اجتماعی ام ضعیف شده. قبلن یک همچین اتفاقی خوراک گریه یک شبم بود. اما توی راه برگشت هی «سعی کردم» صحنه از جلوی چشمم دور نشود، صحنه کتک خوردن پسری که می‌ترسد حتی از آماج درد فرار کند. ضجه می‌زند اما جرات دور شدن ندارد. مریم می‌گوید اینها اهلی شده‌اند. اهلی نباشند که صبج تا شب کار نمی‌کنند که آخرش پولش را بدهند به یک نره خر! بعد هم چشمم خورد به تکیه‌هایی که دانه دانه داشت علم می‌شد. سعی کردم در لحظه مانیفستی از خودم متصاعد کنم که به جای این مراسم و گریه‌هایی که معلوم نیست کی ازشان سود می‌برد، بروید به داد کودکان خیابانی برسید. حس کردم این هم دیگر زیادی نخ‌نما شده. حالا اگر امام حسین و تکیه‌اش نبود کسی کودک اجاره‌ای‌ش را به باد کتک نمی‌گرفت وسط خیابان؟ یعنی اگر به جای عزاداری محرم، کارناوال رقص داشتیم یکی می‌امد مچ زن را می‌گرفت که بس است دیگر، مُرد بچه؟ این پارچه مشکی‌ها اگرسرخابی بود سر چهارراه دادمان پیرمرد لرزان، دستمال کاغذی نمی‌فروخت؟ جواب همه سوال هایم یک نمی‌دانم بزرگ بود. کلن در وضعیت نمی‌دانم مطلق گیر کرده‌ام. قبلن یک‌جوری وانمود می‌کردم انگار همه چیز را می‌دانم. انگار کسر شانم باشد یک جایی حرفی بزنند و من نکته درخشانی نداشته باشم که بریزم روی دایره. ندانستن‌هایم را هم یک‌جور خوبی لاپوشانی می‌کردم. بعد یک بار دیگر گندش را درآوردم. با روانشناسم حرف می‌زدیم و او داشت می‌گفت: «خانم فلانی شما آدم بسیار رشنالی هستید. آدم‌های رشنال در گذشته شان فلان» بعد هم تا آخر جلسه درباره رشنال بودن و خواصش توضیح داد. حالا حتی من نمی‌دانستم رشنال یعنی چی؟ ژست «استاد همه چیز دان‌»م هم مانعم می شد تا بپرسم خب این رشنال که می‌گید رو با نون می‌خورن؟ آمدم خانه از مریم پرسیدم و فهمیدم از نظر دکتر من آدم منطقی‌ای هستم ظاهرن. جلسه بعد رفتم و دستم را برایش رو کردم. ۸ جلسه، ۸ تا پنجاه تومان طول کشید تا بفهمد با کی طرف است. یک‌جاهایی می‌خندید که چقدر شما در زندگی بازی دارید. خسته نمی‌شوید؟ همین بازی‌ها دهنتان را سرویس کرده. بعد بهم تکلیف داد تا یک‌جورهایی خودم را بشکنم. مشتم را باز کنم برای دیگران. سعی کنم رو بازی کنم.

حالا توی این نوشته قرار بود چوب زن را ربط بدهم به شمشیر ابن زیاد و بگویم کتک خوردن این بچه در هزاره سوم گریه‌دار تر است به مولا. بعد یک دلایلی هم بیاورم برای اینکه چرا خیلی سال است دیگر اعتقادی به مراسم‌های این چنینی ندارم. ولی دکتر گفته بود رو بازی کنم. دکتر هم نگفته بود حالش نبود. اگر حالش بود می‌خواستم بعد موضوع را یک جوری بچرخانم و برسم به اینکه چرا خیلی جدی تصمیم گرفتم ازدواج کنم. حالش نیست اما...

/ 9 نظر / 21 بازدید
حرا

می دونم به من ربطی نداره ولی از اونجایی که خودتون گفتیم می خواستم بگم ، میپرسم چرا "خیلی سال است دیگر مراسم امام حسین نمی‌روید"؟ خیلی جالبه برام کسی که تا این حد دلسوزه آخرش این شکلی می گه

راضیه

سلام قبلا داستان مینوشتی؟به خاطر سبک نثزت میگم

راضیه

سلام حالا سر فرصت حالش هم پیدا میشود بنویسی:چرا خیلی جدی تصمیم گرفتم ازدواج کنی؟ خیلی خوب است جدی میگویم دوست دارم نظرت در این مورد را بدانم

راضیه

این را پیشنهاد میکنم بخوانی: http://peango.persianblog.ir/post/85/

محمد ح

سلام واقعا عالی بود. حقایق جامعه و زندگی شخصی ما را به صورت داستانی کوتاه نوشتید که خیلی دلچسب است.

نرگس

چه جالب, منم دهن روانشناسم رو سرویس کردم, اینقدر که فیلم بازی میکنم, هی من رو تحلیل میکرد, میخورد به تضاد, بعد می پرسید نرگس تو فیلم زیاد بازی می کنی؟! میگفتم آره, هی دوباره, هی دوباره :)))) آخر سر بهم گفت بشین یه لیست از نقش و نقاب هات و فیلم هایی که بازی میکنی بنویس...

میس کارتون

لایک

روح الهمحمودی

بعضی وقتا ادم اونقدر برای دیگران بازی میکنه که خودش هم یادش می ره که از اول کی بوده و توی کدوم یکی از این بازی نقش اصلی ش رو گم کرده ...

هوسپان

می خواستم بگم چقد از مشاور و روانشناس بدم میاد که دیدم حال نوشتنش رو ندارم. طولانی میشه. در یه جمله بگم که فک می کنم ما برای روانشناس ها یه پنجاهی هستیم. مهم تر نیستیم. مشغول ما نمی شن. دوستمون نیستن. ما یه کیس یم. همون طور که برای دکتر ها. دندون پزشک ها. برا روانشناس/پزشک ها بدتر. ما دوست عاقل کم داریم.