نمی‌خواهم بدانم. مگر زور است؟

بگذار راستش را بگویم. همان اول که از اینجا رفتم خواستم کمی دور باشم از این همه اتفاق و حادثه که لااقل در صفحه من اغلب ناخوشایند بود. مدام خبر مرگ و اعدام، مدام خبر قتل و تجاوز، مدام عذاب وجدان حصر میر و شیخ و راست راست گشتن منی که زمانی ادعای قیامت کردن داشتم. جدای همه اینها خسته بودم از آدمی که فکر می کردم من نیستم. بخش روتوش شده ای از من است که خوب بلد بودم چطور کادوپیچش کنم و یک پاپیون اسمی هم بزنم گوشه اش. خواستم بزنم به چاک و نمی دانستم چقدر دوام می آورم... بعد «او» آمد. اولش دست خالی و بعد با گل و شیرینی. گل هایش که حالا دیگر حسابی خشک شده اند و هر روز به تعدادشان اضافه می شود دراز کشیده اند روی کتاب هایی که خیلی وقت است نمی خوانمشان. به انگشت دوم دست چپم نگاه می کنم و یادم نمی آید که چطور شد که او آمد و مرا با خودش برد. نه که ببرد خانه ای که زمانی نه خیلی دور با هم خواهیم ساخت. مرا از خودم برد به جایی که فراموشش کرده بودم. به دنیای بی خیالی.  به دنیای «بسه لازم نیست غصه تمام دنیا را تو تنهایی بخوری» به دنیای  «نترس کسی از ازدواج کردن نمرده» ««چقدر وام بگیریم می توانیم یک خانه فسقلی در فلان جای شهر بخریم؟» به دنیای «خندیدن به جوک ها و ویدئوهای وایبر گردی به دامن روشنفکری ام نمی نشاند» بعد غرق شدم در این دنیای جدید. اولش وقتش را نداشتم و بعد هم کم کم یادم رفت  سایت های خبری را چک کنم. بعدترش هم دیگر حسش نبود که حتی یک بخش خبری بی بی سی را ببینم. یادم نیست از کی دیگر «دیدبان» و «بهنود» را هم عمدن قلم گرفتم. این شد که از همه جا بی خبر ماندم. یک جور بی خبری شاد و بی عذاب وجدان. خب چیزی نمی دانستم که بابتش زجر بکشم. عمدن از همه جور خبر فرار می کردم. اینها برای منی که عادت داشتم آنقدر با ناخن به جان یک خبر مردنی بیوفتم تا دست آخر برسم به چاه نفتش، یک جورهایی یک اتفاق عجیب محسوب میشد. بعد کم کم دیگر چیزی برای افاضات نداشتم. چنته ام خالی شد. ته صندوق ذخیره ارزی ام را هم جارو کشیدم. خزانه ام خالی ماند. تا همین اواخر که برگشتم باکم نبود از این وضع. راستش گمانم خوشحالتر هم بودم. فقط حالا که اینجام حس می کنم خیلی پرتم از دنیا.

 برگشته ام اینجا و بلد نیستم قبلن چطور اینجا راه می رفتم. حرفهایتان را نمی فهمم. شوخی ها را نمی گیرم. حس می کنم جا ماندم از دنیایتان. نمی دانم دلم می خواهد باز هم بدانم یا نه؟ آن روز به راننده اداره که موج رادیوی ماشینش روی رادیو فردا تنظیم است و وقتی خش خش اش زیاد می شود موج را می چرخاند سمت رادیوی وطنی و موج مجلس، می گفتم آقای فلانی دست بردار از این همه اخبار. می شنوی که چه بشود؟ مگر بیشتر از یک خانه چهل متری در اطراف کرج و یک پراید مدل 79 داری که هی نرخ ارز و نفت و طلا را دنبال می کنی؟ به ما چه که نشست ژنو به کجا می رسد و 5+1 شش نمی شود. نتیجه تمام اینها برای تو می شود یکی دو تومان ارزان و گران شدن پراید پکیده ات و خلاص. دست بردار از این حرفها و خبرها. بگذار هایده یک دهان بخواند جگرمان حال بیاید آقا!

/ 10 نظر / 43 بازدید
رضا کوچولو

این تغییر که گفتی را همه مان تجربه کرده ایم، یادم هست وقتی داغ بودم و دانشجو و این برمیگردد به یک دهه پیش، کله ام داغ بود، فکر میکردم دنیا با همین خطابه و نشریه های چند ده نفری که با هم هستیم عوض خواهد شد، از این تریبون به آن مناظره، از اصلاحات به آن عبور از خاتمی، از دفتر تحکیم به مجالس نقد و مباحثه... کسانی بودند که دو آتشه از من بودند، قدر تر، کتابخانه هشان پر بود از از تز و آنتی تز هگل، از کانت و سارتر و کامو، وقتی که میکروفون به دست مشدند کف و هوراای دختر و پسرها قطع نمیشد...هر لحظه که مینشستی پای صحبتشان میخشان میشدی، موقع پا شدن احساس میکردی خون چگوارا در رگ هایت هست... الان هر کدام به مسیری رفته اند، عده ای خارج رفته اند و میتوانی از روی فیسبوک بدانی این هفته در کدام ساحل تن به آفتاب داده اند و بساط باربی کیو را کجا سور داده اند... عده ای هم مانده اند و سر از گوشه ی کارخانه ای در آورده اند، صبح میروند و شب برمیگردند، فکر میکنی روزنامه نمیخانند، چرا جلوی باجه روزنامه فروشی می ایستند و ارزان تریم سه تا جدول باطله میخرند... این روند دگردیسی در همه موضوعات زندگی وجود دارد...همه چیز در داخل سیکل بسته ای

وفیق

کامنت رضا کوچولو که بیشتر به رضا بزرگه میخوره ، ما رو بر گردوند به دو دهه پیش ....

:)

:) چقدر سخت

روح الهمحمودی

دونستن شون که شاید بد نباشه ... ولی هر چیزی زیادش خوب نیست و ما هم خیلی بلد نیستم تعادل رو توی هر چیزی رعایت کنیم ...

حمید

خدا میدونه چقدر خوندن این مطلب حالمو خوب کرد. خیلی وقت بود یه چیزی مثل این نخونده بودم. کلا به نظر من هرچی که حالمون رو خوبتر کنه خوبه. میخواد "آمدن او" باشه یا نگاه تازه به زندگی... اینکه حرفهای بقیه رو نمیفهمی هم نگرانت نکنه. بهتر که نمیفهمی. اینهمه مدت که میفهمیدی کجارو گرفتی؟ فقط دو تا کار میمونه. اول اینکه انقدر همینارو تکرار کن که بشینه توو جونت. دوم هم اینکه شک نکن که در مسیر درستی افتادی. نذار جاذبه ی شهربازی غمگینِ آدمای این دوره زمونه باز بکشونتت سمتِ خودش. و نهایتا اینکه: همین باش و از همین بودنت لذت ببر.

احمد ص.

اگر آنقدر عمر کنم که همه دنیا را بگردم چیزی را عوض نخواهم کرد فقط گل خواهم کاشت در خاکی که مناسب باشد هر روز یک جور گل من پروانه ای بیش نیستم من با نسیم رابطه دارم طوفان را به تماشا می نشینم.

مرد کاغذی

یادش بخیر فرصت زیبای پیش از این... با احترام دعوتید به وبم[گل]

راضیه

ازدواج؟ نامزدی؟ اگر اینطوره تبریک می‌گویم و این یک خبر خوش میان خبرهای غم انگیز...! حقیقتش منم دارم به همین نتیجه میرسم ولی نمیتوانم تغییر کنم، من یک طنز جنسیتی میبینم به هم می‌ریزم البته با بیتفاوتی موافق نیستم، ولی موافقم که ابتدا زندگی خویش را باید ساخت حالا کارهایی هم کرد حتی با یک لبخند! اگر حوصله کردی بهم بگو چطوری وسوسه نمیشوی مثل قبل دغدغه ات بشود آنطور چیزها؟ خب همراه این روزهایت که موثر بوده ولی من اگر بودم بعید نبود پی همراه بدتر از خودم باشم حتی! نثرت زیباست گاهی بنویس، از همین روز مره ها و همراه و خوشی ها بنویس

آلن

خيلي وقت بود كه سراغي از اينجا نگرفته بودم. امروز گفتم بيام ببينم توو اين خونه چه خبره. ميبينم كه بحث زندگي متاهلي و اين حرفاس. اگه اين متن خيالي نباشه ، پس بايد كلي بهت تبريك بگم. ايشالا كه زندگي مشترك خيلي خوبي داشته باشي.