در عزای ماهی

از وقتی فیس‌بوک نیستم، وبلاگ می‌خوانم. الان داشتم یک وبلاگ جدید می‌خواندم که تازه امروز کشفش کردم. خوب بود. کوتاه و مختصر، از همان‌ها که من نیستم. من تا می‌آیم دو خط بنویسم می بینم شده دو صفحه. دست من نیست. گمانم چند متر از روده بلاگر مذکور توی شکم من است. حالا ببین‌ها! این حاشیه‌ی حرف‌ها یک روز پدر مرا در می‌آورد. داشتم وبلاگش را می‌خواندم. هی خوشم می‌آمد بیشتر می‌خواندم. آرشیوش را شخم می‌زدم تا رسیدم به یک مطلبی درباره ماهی‌اش. خیلی با حس و حال درباره کج شدن ماهی نوشته بود که داشت می‌مرد. چند خط خواندم دیدم راست کار من نیست. من نمی‌فهمم چطور می‌شود برای یک موجود خونسرد این‌طور غصه خورد؟ وقتی او نمی‌فهمد پس محبت کردن بهش معنی چندانی نباید داشته باشد. در ازای مهربانیمان حتی نمی‌تواند دم تکان بدهد. شانه بالا انداختم و گوی موس را چرخاندم تا برم سراغ مطلب بعدی که در خط آخر چشمم خورد به «ولو شدم کف زمین و تا جایی که می شد برایش گریه کنم، گریه کردم» گیر کردم. نشد که برم. دست گذاشته بود روی نقطه ضعفم. رفتم دوباره بالای صفحه. باید می‌فهمیدم چرا یک نفر برای ماهی بنفشش آنطور زاری می‌کند...

/ 6 نظر / 17 بازدید
ققنوس روی کاناپه

[تعجب] میشه به من معرفیش کنی؟ میخوام ببینم کیه که انقده شبیه من نوشته.... !!! شاخ درآوردم!!!!

راضیه

من فقط عاشق اینم که هی وبلاگ بخوانم!! بشینم هی بلاگ بخوانم!!

عاطی

هیچ لذتی بالاتر از خواندن وبلاگ نیست! :گل

مجهول

آخر فهمیدی یانه؟؟؟؟؟ قضیه چی بود؟

میس کارتون

آاااه یاد غلامرضا افتادم ،هر چند برای مردنش گریه ام نگرفت

bahar

کاش فیس بوک داشتی، دلم میخواست ببینم چه شکلی هستی :))