لای شمشادها

مثل همیشه دیرم شده بود. رمپ بزرگراه نیایش را از کنار پل، پیاده پایین آمدم تا خودم را برسانم به تاکسی‌های تندروی بزرگراه بلکه زودتر سر کار برسم. همین‌طور که راه می‌رفتم خشکم زد. صدای آآآه و اووووه غلیظی از سه قدمی‌ شنیده می‌شد. قبل از اینکه سر بچرخانم می‌دانستم داستان چیست. گردنم را با ترس ۴۵ درجه‌ چرخاندم و از گوشه چشم اوضاع را رصد کردم. مرد لای شمشادها ایستاده بود. میلرزید و نگاهم می‌کرد. من هم می‌خواستم نگاهش کنم ببینم چه شکلی است؟ اما چشمانم جایی حوالی یقه‌ی تیشرت مشکی‌اش گیر کرده بود. می‌ترسیدم چشمم را بگردانم و نگاهم سر بخورد کمی پایین‌تر و آن چه را نباید ببینم. 
سر صبح کنار نیاش پرنده پر نمی‌زد. فقط من بودم و مرد و ناله‌هایش. قلبم مثل گنجشک توی مشت سلاخ می‌تپید. به خودم نهیب زدم که چه خبرت است حالا؟ این بابا غیر از خودش با کسی کاری ندارد. فوقش کور می‌شود به حق پنج تن! ببین از ترسش رفته پشت شمشادها قایم شده. حالا تقصیر این بیچاره چیه که قد شمشادها انقدر کوتاه است؟ شاید روی زمین خرده شیشه‌ای میخی سیخی چیزی بوده که نتوانسته کارش را نشسته انجام دهد. بعد هم با این اوضاع نالیدنش بعید است بتواند دنبالت بیاید. پس وانمود کن چیزی ندیدی و با همین ریتم طبیعی مثل یک خانم باشخصیت و شجاع راهت را بکش برو...هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که مثل قرقی دویدم و منطقم را پشت سرم جا گذاشتم. لب بزرگراه که رسیدم مرد کت و شلوار پوشی که تازه از تاکسی پیاده شده بود با تعجب نگاهم کرد که سر صبحی چه با سرعت از کنارش می‌گذرم. من هم با ترحم نگاهش کردم که چه آرام دارد به ناله‌های لای شمشادها نزدیک می‌شود. بعد هم خودم را انداختم توی تاکسی و روی صندلی کنار راننده ولو شدم و بلند نفس‌نفس زدم. تمام دیشب را بین توالت و تخت سعی صفا و مروه می‌کردم. نمی‌دانم چه خورده بودم که به آن روز افتادم. اگر تمام دستگاه گوارشم را می‌گشتی یک دانه برنج پیدا نمی‌کردی. اصلن می‌شد وسط معده‌ام لحاف و دشک انداخت خوابید بس که خلوت و تمیز بود. از دیروز غروب نتوانسته بودم چیزی بخورم و حالا ده متر را با وحشت محض دویده بودم. طبیعی بود که موقع دادن کرایه، هزاری توی مشتم مثل برگ پاییزی بلرزد. راننده موقع گرفتن پول یک جوری با ترحم نگاهم کرد انگار لقوه‌ای چیزی دارم. من هم یک‌جوری عمیق نگاهش کردم تا بفهمد از دیشب تا همین یک ربع پیش بر من چه گذشته. او هم یک جوری باقی پولم را نداد که فهمیدم فهمیده که دنیا دست کیست؟ پیاده که شدم تا سوار اتوبوس بعدی بشوم هنوز کمی زنده بودم.

 

/ 4 نظر / 23 بازدید
سارا

برای اینکه معده ت خوب بشه یکم نبات سوخته درست کن بخور نبات رو یکم بذار روی شعله ی کم روی قابلمه بدون اب و روغن یکم که نبات طلایی شد خاموشش کن یواش یواش سرد میشه و تق تق از قابلمه جدا میشه هم خیلی خوشمزه ست و هم معده ت رو سروسامون میده! 1000تایی شدن پستهات مبارککککککک

آآآآآآآآ سارا از من زودتر گفت !!!!!!! من با مدرک هم اومده بودم !!!!! http://2taman.persianblog.ir/post/1000 والا از این تجویزای این شکلی هیچی بلد نیستم، با اينکه کلن موافق همين مدل درمانم هااا !!!! چه بد شروع شده صبحت !!!!!!

سكوت

آقاهه چيكار ميكرد؟ من يكم دوزاريم كجه.

سیاه

از وقتی ریدر مرده نیومده بودم اینجا! ای دلم تنگ شده بود واسه اینجا! خیلی هم خوب که یکی تو این کشور داره حالشو میبره حالا وسط شمشاد باشه عیب نمی کنه نصف شبی! خوبه مثل ما باشه؟