خال

ماجرا برمی‌گردد به خیلی سال پیش؛ حالا نه آنقدرها خیلی، چیزی حدود ۱۰ سال قبل خواهرم خواستگاری داشت که دوست من معرفش بود. اگر او را با خواستگار دیگری اشتباه نگرفته باشم از نوادگان آیت الله کاشانی بود و اصل و نصب دار. خواهرم هم مصر بود که ۲۳-۲۴ سالگی وقت شوهرش است و  بسم الله! در خانه را چهار تاق باز بگذارید تا اگر یک وقت کسی زنش گرفت خدای نکرده رو در بایستی نکند و سرش را بیاندازد پایین، صاف بیاید روی مبل خانه ما بنشیند و یک چای و شیرینی با هم بخوریم تا بعد ببینیم دنیا دست کیست؟

 مادر «آ سد محمد» هم همینجوری راه خانه ما را پیدا کرده بود. زن که اصرار داشت پسرش را آ سد محمد صدا کند دست پسر ۳۳ ساله‌اش را گرفت و نشاند روبروی خواهر دانشگاه تهرانی ما که رتبه یک کنکور ارشد بود و آس پدرم. فاطمه آن روزها یک ایده آیست کامل بود؛ یک فرشته مطلق. الان هم همانطوری است اما حالا دیگر با خیال راحت می توان صفت مطلق را از پشت فرشته برداشت. تبدیل شده به یک فرشته دو پای بدون بال که به نظرم هنوز هم موفقیت قابل توجهی محسوب می‌شود در این دنیایی که خیلی بهشت نیست.

آسد محمد را می‌گفتم که بی دسته گل و فقط با یک خال درشت قهوه ای روی بینی‌اش آمد و روبروی خواهرم نشست که سنگ‌هایشان را با هم وا بکنند ببینند چفت هم می‌شوند یا نه؟ ما ۳ تا هم چراغ اتاق را خاموش کردیم و از لای در زل زدیم ببینیم این یکی بالاخره شوهر خواهرمان می شود یا نه؟ آسد محمد با پلیور و کاپشن چرم قهوه ای نشسته بود روبروی چشمهای قهوه‌ای فاطمه و زل زده بود به تلویزیون. تلویزیون را بابا روشن کرده بود که مثلن عروس و داماد راحت حرف بزنند و فکر نکنند همه خانه گوش شده تا سر از کار آنها دربیاورد. حالا شما نمی‌توانید تصور کنید چه آدمهایی روی همین مبل میخ صدای ملکوتی و لبخند ملیح فاطمه شده بودند. آنوقت این سید اولاد پیغمبر زل زده بود به تلویزیون کوفتی. فاطمه چند بار میان سریال آمد که: «اگه صدای تلویزیون اذیتتون میکنه خاموشش کنم؟» که داماد با دست اشاره کرده بود که: «هیس هیس ببینیم چی میگه؟» ما توی اتاق صورتمان را از حرص می‌خراشیدیم که این دیو چی می‌خواهد توی خانه ما؟ عین روز روشن بود مادرش خرکشش کرده که به زور زن قالبش کند. معصومه می‌گفت از ریش نتراشیده و یقه چرکش معلوم است از چال مکانیکی آمده بیرون و آتش کرده سمت خانه ما. مریم می‌گفت تابلو افسرده است. دیگر کشش ندهم که مادر آسد محمد فاطمه را بوسید و دست پسرش را گرفت و رفتند تاااااا ۶ ماه بعدش که زنگ زدند ببینند نظر خواهر ما چی بوده؟ و ما گفتیم کجای کارید که یکی زرنگ‌تر از شما سیب را روی هوا قاپید و الان دارد گاز می‌زند. بعد مادرش پرسیده بود که دختر دیگری سراغ داریم یا نه؟ گفته بود برای آ سد محمد لباس هم که می‌خواهیم بخریم مقاومت می‌کند بعد که به زور دو روزی تنش کردیم خوشش می‌آید.

یک روز قبل از مراسم عقد فاطمه مامان داشت اتاق پذیرایی را جارو برقی می‌کشید که یکهو انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد جارو را خاموش کرد و آمد سمت من که روی مبل ولو شده بودم و با حالتی متفکر گفت: «آخه این آ سد محمد چرا تا این سن خال روی دماغش رو عمل نکرده بود؟»

/ 3 نظر / 37 بازدید
راضیه

اره خیلی از اقایان استقلال ندارند و هنوز وابسته خانواده اند با اون سن حتی من اصلا نمیدانم چرا مردها نمیتوانند خودشان انتخاب کنند؟اون هم الان که هیچ دختری تو پستو نیست

راضیه

ماندم چطور رویشان میشود بعد دوماه زنگ بزنند(خواستگار یکی از دوستهایم) و با اعتماد به سقف لابد انتظار دارند جواب خانواده دختر بعد این مدت مثبت باشد و استقبال کنند[سبز] شش ماه هم که دیگه اندشه راستی ایمیل های من را دریافت کردید؟

میس کارتون

لایک